| امروز دوشنبه, ۲۸ خرداد , ۱۴۰۳ |
سرخط خبرها:

یادداشت اختصاصی؛


تمدن نوین اسلامی سبب ارتقای سطح صلح در جهان می‎شود

برخی در مورد آینده تمدن اسلامی بر این باورند که تمدن اسلامی در حوزه هایی که از ویژگیهای دولت های تمدنی برخوردار هستند شکل خواهد گرفت یعنی برآیند چند حوزه تمدنی در جهان اسلام شکل دهنده تمدن کلان اسلامی خواهد بود که ایجاد کننده نظم تمدنی در جهان اسلام خواهد شد.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه، رسول نوروزی فیروز[۱] دانشجوی دکتری روابط بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در خصوص تمدن و علوم انسانی؛  نمونه موردی روابط بین الملل مقاله ای را به تحریر درآورده است که در ادامه می آید:

۱- رابطه عین و ذهن در علوم انسانی: یکی از پرسش‎های اساسی در علوم انسانی رابطه میان واقعیت‎های بیرونی و شاخه‎های مختلف علوم انسانی است. ازاین رو با تغییر در هر پدیده در جهانِ اجتماعی، تحولی در علوم انسانی نیز رخ می‎دهد. چه در قالب قضیه جدایی عین از ذهن دکارت و چه در غالب تعریف شناخت بوعلی سینا که علم را تصویری از واقعیت در نزد ذهن می‎دانست و چه در قالب رویکردهای جدید که جهان را برساخته‎ای بیش نمی‎دانند؛ در هر صورت تحولات عالم واقع و خارج، سبب می‎شود ذهن در نزد خود مفاهیمی را برای توضیح و تشریح و پدیده‎های بیرونی خلق کرده و تلاش نماید بخشی از تحولات عالم واقع را تبیین نماید. از سویی دیگر چه جهان را فقط عناصر مادی بدانیم و یا اینکه جهان را تلفیقی از امور مادی و امور انگاره‎ای بدانیم، و چه آنکه قائل به نسبیت محض باشیم، در هر صورت پدیده‎هایی راجهت تحلیل انتخاب خواهیم کرد، خواه این پدیده‎ها ثبات دائمی داشته باشند، خواه قوام‎بخشی متقابل میان آنها برقرار باشد و خواه این پدیده در یک نسبیت محض مورد توجه قرار گیرد. از این رو تولد و یا مرگ پدیده‎ها سبب می‎شود علم نیز در مقام تحلیل از این وضعیت متاثر شود.

 

۲- رابطه عین و ذهن در روابط بین الملل: در علم روابط و سیاست بین‎الملل این فراز و فرودها و تحولات در واقعیت اجتماعی، سبب ظهور و بروز نظریه‎های مختلف و سطوح مختلف تحلیلی شده است؛ زیرا اساسا علم برای پاسخ و کشف به یک مسئله به وجود می‎آید و در این میان تفاوتی بین علوم تجربی و انسانی نیست. در روابط بین‎الملل به عنوان یک شاخه از علوم انسانی نیز با وقوع جنگ جهانی اول که بزرگترین جنگ تا زمان خود محسوب می‎شد، این پرسش تبدیل به یک چالش اساسی شد که ریشه جنگ چیست؟ چگونه می‎توان مانع وقوع آن شد؟ و در حقیقت چگونه می‎توان صلح را به وجود آورد. برخی نظریه‎های خردگرا که به جریان اصلی موسوم هستند دولت‎های ملی ـ و اساسا انسان ـ را مهمترین واحدهای مورد مطالعه یا همان سطح تحلیل قرار دادند. این رویکردها دولت‎ها را موجودیت‎هایی یکپارچه، عقلانی و پیشااجتماعی می‎دانند، و ازاین‎رو یک وضعیت ثابت در جهت‎گیری‎های آنها را انتظار دارند. وضعیتی که در آن منافع ملی چراغ راه آینده است و دولت‎ها با ازدیاد قدرت در صدد کسب منافع ملی، امنیت و یا به عبارت بهتر بقا می‎باشند. برخی دیگر برایند کنش میان دولت‎های ملی را مورد توجه قرار داده و ساختارهای برآمده از نحوه قرارگرفتن این دولت‎ها در کنار یکدیگر را که به اصطلاح ساختار و یا سیستم بین‎الملل نامیده می‎شود را مورد عنایت قرار داده‎اند. برخی نظریه‎های دیگر هر چند نگاه ساختارگرایانه به سیستم بین‎المللی دارند؛ اما وضعیتِ چینش این سیستم را نه سیاسی، بلکه اقتصادی می‎دانند و رابطه حاکم و محکوم سیاسی را براساس حاکم و محکوم اقتصادی و یا همان حاشیه وپیرامون تئوریزه کرده‎اند. برخی دیگر، چگونگی ارتباط میان دولت‎های ملی را نه صرفا، تعقیب و تحقق منافع ملی، بلکه برآمده از نحوه تعامل آنها می‎دانند؛ زیرا بر این باورند که دولت‎ها، واحدهای پیشااجتماعی نیستند بلکه صاحب هویتی هستند که این هویت‎ها در تعامل با محیط پیرامون شکل گرفته و لزوما اینگونه نیست که یک بازیگر در صدد افزایش قدرت یا منافع ملی و… خود باشد؛ بلکه ممکن است خطری از سوی کشورهای دیگر متوجه خود نبیند و یا اینکه اصولا در شکل‎دهی به هویت خود، مفاهیم انگاره‎ای را مقدم بشمارد. بنابراین از جمله مهمترین پرسش و چالش‎های نظری در علوم اجتماعی و انسانی و به ویژه در دانش روابط بین‎الملل تشریح عناصر جهان اجتماعی(اعم از مادی و غیرمادی) و میزان و نقش آنها در اثرگذاری در سیاست جهانی است.

 

۳- ورود عناصر غیرمادی در دانش سیاست بینالملل: در روابط بین‎الملل معاصر تحولاتی به وقوع پیوسته که سبب شده نظریه‎های مادی و خردگرا و یا همان جریان اصلی روابط بین‎الملل، نتوانند تحلیل جامع و مانعی از آن ارائه دهند. این امر سبب شد نظریه‎های میان برد، که از قابلیت استفاده از مفاهیم غیرمادی بیشتری برخوردار بودند با بهره‎گیری از مفاهیم متفاوت از مفاهیم محتوایی موجود در نظریه‎های اصلی به تحلیل آن‎ها بپردازند؛ از این‎رو این نظریه‎ها نشان دادند که چارچوبه‎های ارائه شده توسط آنها، در تحلیل تحولاتی که ریشه در متغیرهایی نظیر دین، فرهنگ، اخلاق و… دارند از کارآمدی بیشتری برخوردارند. این امر سبب پذیرش اصطلاحات و حوزه‎های مطالعاتی جدید در سیاست بین‎الملل شد. مواردی نظیر اقتصاد سیاسی بین‎الملل، دین در روابط بین‎الملل، رابطه اخلاق و سیاست خارجی، الهیات سیاسی بین‎الملل، فرهنگ و روابط بین‎الملل، و جایگاه هویت در روابط بین‎الملل برایند این چالش نظری است. بنابراین هر یک از این حوزه‎ها مفاهیم محتوایی تحلیلی خود را به دانش سیاست بین‎الملل افزوده است. این امر سبب ظهور نظریه‎های جدیدی در دانش روابط بین‎الملل شد که تمایز آنها با نظریه‎های جریان اصلی، توجه به مفاهیم انگاره‎ای بود. این امر کمک شایانی در رسیدن به فهمی متقن‎تر از واقعیت نظام بین‎الملل داشته است.

 

۴- ورود تمدن به سیاست بینالملل و تحولات نظری برآمده از آن: قابلیت‎های تحلیلی تئوری‎های جدید در روابط بین‎الملل سبب مشروعیت‎بخشی حضور مفاهیم انگاره‎ای در تحلیل سیاست بین‎الملل شد. یکی از این مفاهیم ورود مفهومِ قدیمی و تاریخیِ «تمدن» بود، که ورود آن به روابط بین‎الملل در ابتدا بسیار چالش برانگیز شد، اما با توجه به تجربه تئوریک پیشین، قرارگرفتن این مفهوم در درون نظریه‎های تحلیل‎گرِ سیاست بین‎الملل به فال نیک گرفته شد. این امر سرآغازی برای تولید ادبیات علمی و حتی مناظره‎های آکادمیک و بحث برانگیز در مباحث نظری سیاست بین‎الملل شد. مروری بر آثار تولید شده در این حوزه مطالعاتی می‎تواند نشانگان روشنی بر این امر باشد. شاید بتوان تحلیل سیاست بین‎الملل توسط ساموئل هانتینگتون با استفاده از الگوی تحلیلِ تمدنی را نقطه عطفی در ورود مفهوم تمدن به عنوان یک سطحِ تحلیلِ در روابط بین‎الملل در نظر گرفت. هانتینگتون با نگارش کتاب برخورد تمدنها سبب شد مباحث مفصلی پیرامون جایگاه تمدن در سیاست بین‎الملل ظهور یابد و مباحث نظری برای شناخت جایگاه واقعی تمدن در سطح تحلیل روابط بین‎الملل، از منظرهای مختلف و با تعاریف و تعابیر مختلف از پدیده تمدن به وجود آید. وجه اشتراک رویکرد هانتیگتونی با سایر رویکردها در این است که همه رویکردها تمدن را به عنوان یک متغیر و فاکتور مهم و اثرگذار در روابط بین‎الملل در نظر می‎گیرند و تلاش آنها بر تئوریزه کردن استفاده از سطح تحلیل تمدن در سیاست بین‎الملل است. در این میان برخی از رویکردها تمدن را به مثابه فرابازیگر در نظر می‎گیرند به این معنا که تمدن به مثابه یک عامل اثرگذار و مهمترین عامل برای دولت‎های ملی است و از این‎رو خود مستقیما در نظام بین‎الملل اثرگذار نیست بلکه به واسطه دولت‎های ملی فعال است. برخی دیگر اساسا قائل به وجود دولت‎های تمدنی هستند و به نوعی عبور از دولت ملی را رقم زده‎اند. این امر سبب شد که شاهد شکل‎گیری ادبیات قابل توجهی در موضوع نقش و جایگاه تمدن در روابط بین الملل چه به لحاظ نظری و چه به لحاظ سطح تحلیلی باشیم.

در مقابل نظریه هاننتیگنتون به تمدن که پیامد آن منازعه دائمی میان تمدن‎هاست، نظریه‎هایی همانند نظریه پیتر جی کاتزنشتاین[۲] با عنوان دولت تمدنی در مقاله‎ای با عنوان دولت تمدنی، سکولاریسم و دین[۳] ارائه شده است. کاتزنشتاین مباحث نظری تفصیلی نظریه خود را در کتابی با عنوان تمدنها درسیاست جهانی مطرح و با معرفی مقوله‎ای به نام هویت تمدنی[۴] تکمیل کرد. رابرت کاکس[۵] نیز در مقاله‎ای با عنوان تمدنها در قرن بیست و یکم[۶] نیز بحثی نظری در باب نقش تمدن‎ها ارائه داد. همچنین آثاری همانند عمق استراتژیک احمد داوود اوغلو، یا رویکرد مارسل مرل و هنری کسینجر و معرفی کشورهایی از جمله ایران به عنوان دولت‎های تمدنی و… نمونه‎هایی از این دست هستند. مارتین هال و پاتریک جکسون نیز در کتاب هویت تمدنی[۷] به نقد جدی رویکرد هانتینگتون بر اساس نظریه‎های جدید روابط بین‎الملل پرداخته‎اند. همچنین در کنار مباحث مربوط به دولت‎های تمدنی و هویت تمدنی، و تحلیل تمدنی بحث‎هایی بدیع در باب تمدن که با عنوان ژئوتمدن،[۸] که توسط روان وئیی[۹] ارائه شده است می‎تواند نشانگانی روشنی بر احیاء مفهوم تمدن در سیاست و روابط بین‎الملل و به طور کل حوزه دانشی علوم انسانی از حضور مفهومی به نام تمدن باشد.

 

۵- پرسشهای برآمده از حضور تمدن در دانش روابط بینالملل: پس از آنکه حضور تمدن به عنوان یک متغیر و فاکتور اثرگذار در سیاست بین‎الملل مورد پذیرش نظری قرار گرفت و تبدیل به یک مفروض شد، پرسش‎های متعددی پیرامون ماهیت تمدن، و نحوه کنشگری آن در نظام بین‎الملل مطرح شد. این پرسش‎ها را می‎توان حول دو محور اصلی روابط بین‎الملل یعنی جنگ و صلح دسته‎بندی کرد. از این‎رو همانند سایر مباحث روابط بین‎الملل که به تبیین علت جنگ و چگونگی دست‎یابی به صلح می‎پردازند، جایگاه تمدن در شکل‎دهی به منازعات و یا ایجاد صلح می‎تواند یکی از عمده موضوعات مهم در بررسی جایگاه این پدیده در سیاست بین‎الملل باشد. بنابراین پرسش‎هایی نظیر آنچه که در باب سایر مفاهیمِ روابط بین‎الملل نظیر دولت ملی مطرح بود در باب تمدن نیز طرح شد: کارکردهای تمدن در سیاست بین‎الملل به لحاظ نظری چگونه قابل تبیین است؟ آیا تمدن همانگونه که هانتینگتون تحلیل می‎کند، هنگامی که به عنوان یک بازیگر در روابط بین‎الملل حضور می‎یابد، موجب افزایش واگرایی و نهایتا منجر به جنگ می‎شود؟ و یا اینکه تمدن از ظرفیت‎های لازم برای ایجاد صلح برخوردار است و می‎تواند سبب افزایش سطح همگرایی در درون کشورها، در درون مناطق و نهایتا در نظام بین‎الملل شود. این قرائت‎ها را می‎توان به یک پرسش کلیدی‎تر تقلیل داد: چه نوع تعریف و قرائتی از تمدن سبب می‎شود که تمدن را یک بازیگر ایجادکننده اختلال و منازعه در نظر بگیریم و یا یک بازیگر ایجادکننده صلح؟ این پرسش زیر مجموعه این پرسش اساسی است که آیا تمدن یک فرایند[۱۰] یا یک گفتمان است یا یک وضعیت؟[۱۱] دولت تمدنی را چگونه می‎توان تعریف کرد؟ و در نهایت سطح تحلیل تمدنی و روش ما در نوع استفاده از تمدن چه تاثیری بر بروندادهای نظری مرتبط با این سطح تحلیل خواهد داشت؟

در پاسخ به این پرسش دو جریان اصلی شکل گرفت یکی جریان موسوم به جریان بنیادگرا[۱۲] که نماینده آن نظریه برخورد تمدن‎های ساموئل هانتینگتون است. جریان دوم، جریان پسابنیادگرا[۱۳] یا همان نظریه‎های رقیبِ نظریه هانتینگتون که عموما ریشه در نظریه‎های غیرخردگرای روابط بین‎الملل به ویژه نظریه سازه‎انگاری دارد. به عنوان مثال کاتزنشتاین در باب جایگاه تمدن‎ها و نظم جهانی بر این باور است که ظهور تمدن‎های متعدد و متکثر در صورتی سبب ارتقا صلح می‎شود که در درون گفتمانِ کلانِ تمدنِ مدرنیته رشد کنند. به نوعی که هر تمدنی ضمن حفظ ویژگی‎های خاص خود، تعدیلی در خواسته‎های خود ایجاد نماید و سعی کنند تقدم را به اصول مدرنیته دهد و گام در فرایند مدرن شدن بنهد. به این معنا وجود یک تمدن اسلامی مدرن نه تنها خطری برای نظم جهانی نخواهد داشت بلکه سبب ارتقاء سطح صلح در جهان نیز می‎شود. برخی دیگر در مورد آینده تمدن اسلامی براین باورندکه تمدن اسلامی در حوزه‎ها و مناطقی فعال خواهد شد که از ویژگی «دولت‎ تمدنی» برخوردار هستند شکل خواهد گرفت؛ یعنی برایند چند حوزه تمدنی در جهان اسلام که عبارتند از حوزه تمدنی ایرانی اسلامی، حوزه تمدنی مالای و حوزه تمدنی ترکی، تمدن کلان اسلامی(امت اسلام) خواهد بود که نظم تمدنی در جهان اسلام را تولید خواهد کرد. بنابراین نظم و سامان سیاسی در آینده جهان اسلام یک نظم تمدنی خواهد بود نه نظم مبتنی بر قرارگرفتن دولت‎های ملی در کنار یکدیگر یا نظم مبتنی بر مناطق. ازاین‎رو این مولفه‎های تمدنی دولت‎هاست که تعیین‎کننده میزان نفوذ آنها در جهان اسلام خواهد بود. مولفه‎های تمدنی نیز برایندی از مولفه‎های مادی و معنوی(فرهنگی) است.

بنابراین چنانچه در این گزارش کوتاه سعی شد نشان داده شود، یک مفهوم تاریخی به نام تمدن با ورود به عرصه مباحث مدرن تبدیل به تئوری‎ها و سطوح تحلیلی متعددی می‎شود که مفاهیم تحلیلی و محتوایی نظیر دولت تمدنی، هویت تمدنی، نظم تمدنی، منازعه و برخورد تمدنی و… را سبب خواهد شد و اصولا توجه به تمدن به مثابه یک سطح تحلیل می‎تواند نگرش‎های مختلفی در بسیاری از علوم مخصوصا علوم اسلامی به وجود بیاورد. سطح تحلیل سبب می‎شود که یک متفکر مسئله خود را بر اساس آن تفهم کند و برای حل آن نظریه‎پردازی نماید.

[۱] دانشجوی دکتری روابط بین الملل، دانشگاه علامه طباطبایی(ره) تهران.

[۲] Peter J. Katzenstein

[۳] Civilizational state, secularism and religion

[۴] Civilizational identity

[۵], Robert W. Cox

[۶] Civilizations and the twenty-first century Some theoretical considerations

[۷] Civilizational Identity: The Production and Reproduction of ‘Civilizations’ in International Relations

[۸] Geo-Civilization

[۹] Ruan Wei

[۱۰] Process

[۱۱] Condition

[۱۲] Essentialist

[۱۳] Post essentialist

 

انتهای پیام/

کد خبر : 18446
تاريخ ثبت خبر : 2 اسفند 1394
ساعت بارگزاری خبر : 15:14
برچسب‌ها:, ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)