| امروز دوشنبه, ۲۵ شهریور , ۱۳۹۸ |
سرخط خبرها:


برکات حضور امام رضا(ع) در ایران

حضور امام رضا(ع) در ایران برای مردمان این سرزمین سرشار از کرامت و لطف بود چراکه پس از حضور امام(ع)، مردم ایران با علوم اهل بیت(ع) بیشتر مانوس و آشنا شدند و امامت اهل بیت(ع) را از نزدیک حس نمودند و علاقه آنان به اسلام بیش از بیش شد.

به گزارش پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه به نقل از شبستان، حضور حضرت علی بن موسی الرضا(ع) در ایران برای مردمان این سرزمین سرشار از کرامت و لطف در طول تاریخ بوده و است چراکه پس از حضور امام رضا(ع) مردم ایران با علوم اهل بیت(ع) بیشتر مانوس و آشنا شدند و با درک نزدیک محضر امام معصوم(ع)، علاقه آنان به اسلام بیش از بیش شد؛ این کرامت بزرگ معنوی بود که آثار و برکات آن همچنان ادامه دارد و خواهد داشت تا قیامت.

از این رو و به مناسبت فرا رسیدن دهه کرامت و در آستان ولادت حضرت ثامن الحجج(ع) با حجت الاسلام امیرعلی حسنلو، مدیر گروه تاریخ و سیره مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه گفت وگویی داشته ایم که در ادامه مشروح آن به حضورتان تقدیم می شود:

 در سالروز ولادت امام رضا(ع) قرار داریم، به عنوان نخستین سوال در مورد زندگی ایشان قبل از رسیدن به امامت و حضور در ایران توضیح بفرمایید؟

هشتمین خورشید فروزان آسمان امامت، حضرت «علی بن موسی الرضا ـ علیه السّلام ـ » طبق قول مشهور در یازدهم ذی القعده سال ۱۴۸ هـ ق. در شهر مدینه دیده به جهان گشود. مادر بزرگوار ایشان به اسامی متعددی خوانده می شدند. از جمله تکتم، خیزران، نجمه خاتون،‌ طاهره و ام البنین. دوره ولادت، کودکی، نوجوانی و جوانی امام رضا(ع) در شهر مدینه سپری شد.

در مورد ولادت این امام بزرگوار(ع) روایتی از نجمه مادر آن حضرت(ع) در کتب تاریخی بیان شده است. ایشان می‌فرماید: «بعد از این‌که فرزندم علی متولد شد، دو دست خویش را به زمین گذارده بود و در حالی که سرش را به سوی آسمان بلند کرده بود لب های مبارکش را تکان می داد. گویی با خدای خویش سخنی داشت. پدرش امام موسی کاظم(ع) نوزاد را در آغوش گرفت و به من گفت: «ای نجمه !این کرامت الهی بر تو مبارک باشد». سپس حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند و با آب فرات کام آن حضرت(ع) را برداشته و سپس فرزند را به من برگرداندند

علی بن موسی الرضا(ع) همانند سایر ائمه طاهرین از همان دوران کودکی رشد و کمال عقلی و اخلاقی فوق العاده‌ای داشت. پدرش از خود علاقه و اشتیاق فراوانی نسبت به او نشان می ‌داد و علوم و معارف و اسرار امامت را به وی تعلیم می ‌داد و در تربیت فرزند خویش می ‌کوشید. امام موسی کاظم (ع) برای آنکه شیعیان پس از شهادتش سرگردان و حیران نگردند، مقام شامخ امامت فرزندش علی را به اصحاب نزدیک و شیعیان خاص و مورد اعتماد گوشزد می ‌فرمود.

مفضل بن عمر می ‌گوید: خدمت امام موسی بن جعفر ـ علیه السّلام ـ مشرف شدم در حالی که فرزندش علی بن موسی الرضا(ع)  را در دامنش نشانده بود و می ‌بوسید عرض کردم: فدایت گردم با مشاهده سیمای این کودک علاقه و ارادتی برایش در قلبم ریشه دوانید، که نظیر آن برای احدی جز شما در دلم قرار نگرفته است. حضرت(ع) فرمود: «نسبت او به من همچون نسبت من به پدرم است». عرض کردم. آیا پس از شما او صاحب امر و حجت خدا بر روی زمین است؟ فرمود: «آری هر کسی از او پیروی کند رستگار گردد و هر کسی از فرمانش سرپیچی نماید کافر می ‌گردد.

حضرت امام رضا ـ علیه السّلام ـ در پرتو تعالیم سازنده و رشد دهنده پدر بزرگوارش نشو و نما نمود و علوم و فضائل و مکارمی که آن حضرت(ع) از پدران ارجمندش به ارث برده بود، از او دریافت و به همین جهت شایستگی مقام امامت را به دست آورد.

وضعیت سیاسی در دوران امام رضا(ع) چگونه بود و حضرت(ع) هم دوره با کدام خلفای عباسی بودند؟

دوران کودکی و نوجوانی و جوانی امام رضا(ع) مصادف بود با خلافت تعدادی از خلفای عباسی. هنگام ولادت امام رضا(ع) منصور دوانیقی، خلیفه عباسی، در اوج قدرت و سلطه بود، منصور برای تثبیت پایه‌های حکومت خویش عده زیادی را به قتل رساند. پس از حکومت ظالمانه منصور، پسرش مهدی عباسی روی کار آمد هر چند او در ابتدا به قتل و آزار و شکنجه دست نزد، اما پس از مدتی برنامه‌های ضد اسلامی خویش را همانند پدرش آغاز کرد.

حضرت امام رضا(ع) در این زمان دوران نوجوانی خویش را سپری می‌کرد. حاکم عباسی به فرماندار خویش در مدینه دستور داد امام موسی کاظم(ع) را به بغداد (مرکز حکومت) اعزام کند. این مسئله قطعاً باعث حزن و اندوه امام رضا(ع) شد. امام موسی کاظم(ع) به فرزندش اطمینان داد که در این سفر هیچ گونه خطری ایشان را تهدید نمی‌کند و به زودی به مدینه باز خواهند گشت.

مهدی عباسی پس از مدتی امام(ع) را به مدینه بازگرداند. طولی نکشید که مهدی عباسی به هلاکت رسید. سپس هادی عباسی به حکومت رسید (سال ۱۶۹ هـ) در همین زمان بود که حسین بن علی صاحب فخ، قیام کرد. در این قیام که در حوالی مدینه اتفاق افتاد، رهبر قیام به شهادت رسید و عده کثیری از علویان به اسارت درآمدند و سپس به شهادت رسیدند. با مرگ هادی عباسی برادرش هارون به حکومت رسید. هارون پس از مدتی امام هفتم(ع) را به مرکز خلافت جلب و آن حضرت(ع) را بعد از چندین سال که زندانی کرد به شهادت رساند.

امام رضا(ع) با اندوه و تالم این رویدادهای دردناک را که بسیاری از افراد خانواده و بنی اعمام او را به کام خود کشیده بود، مشاهده کرد. تا این‌که در ۲۵ رجب سال ۱۸۳ هـ پدرش در سن ۵۵ سالگی به شهادت رسید.  در این زمان امام رضا(ع) ۳۵ ساله بود و امامت ایشان از همین زمان آغاز گشت.

سفر امام رضا(ع) به ایران همراه با چه کرامتی بود و چه برکاتی را بر جای گذاشت؟

البته حضور آن حضرت(ع) در ایران برای مردمان این سرزمین سرشار از کرامت و لطف بود چراکه پس از حضور امام(ع)، مردم ایران با علوم اهل بیت(ع) بیشتر مانوس و آشنا شدند و امامت اهل بیت(ع) را از نزدیک حس نمودند و علاقه آنان به اسلام بیش از بیش شد؛ این کرامت بزرگ معنوی بود که آثار و برکات آن همچنان ادامه دارد و خواهد داشت تا قیامت.

از امام رضا(ع)در طول سفرش به ایران در منازل مختلف کرامات و معجزاتی مشاهده می شد و آثار برخی از آنها تا به امروز موجود است که به آنها اشاره می ‌شود:

از خدیجه دختر «حمدان» نقل کرده‌اند که گفت: وقتی که حضرت(ع) در نیشابور در محلّه غزو وارد شد، تا آنجا که می ‌گوید: چون در خانه ما آمد در کنار خانه درخت بادامی کاشت و روئید و بزرگ شد، همان سال میوه داد و مردم خبردار شدند و از میوه‌اش برای شفای مریض‌ها می ‌بردند. هر که به دردی مبتلا می‌شد برای تبرک و شفا از آن می‌خورد و خوب می‌شد. هر که چشمش درد می‌گرفت، از میوه آن به چشم می‌مالید صحت می ‌یافت و زن آبستن که زائیدنش دشوار می ‌شد از آن می‌خورد به آسانی وضع حمل می‌کرد و برای قولنج حیوانات چوب آن را به شکم آنها می‌مالیدند خوب می‌شد. پس از مدتی درخت خشک شد، جد من حمدان آمد شاخه‌های آن را برید کور شد و پسرش «عمرو» آن را از بیخ برید، تمام مالش که هفتاد الی هشتاد هزار درهم بود. از بین رفت.

شیخ «صدوق» روایت کرده چون امام رضا(ع) داخل نیشابور شد در محله‌ای فرود آمد که او را «فوزا» می‌گفتند و آنجا حمامی بنا نمود و آن حمام امروز به گرمابه رضا معروف است و آنجا چشمه‌ای بود که آبش کم شده بود، حضرت(ع) کسی را وا داشت که آب آن را بیرون آورد تا بسیار شد و از بیرون دروازه حوضی ساخت که چند پله پایین می‌رفت، حضرت داخل آن حوض شد و غسل کرد و بیرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم می آمدند به آن حوض و غسل می کردند و از آن می‌آشامیدند و در آنجا دعا می‌خواندند و حوائج خود را از خدا می ‌خواستند و حوائج آنها روا می‌شد و آن چشمه را «عین کهلان» می‌نامند و مردم تا به امروز به آن چشمه می‌آیند.

شیخ صدوق و ابن شهر آشوب از اباصلت روایت کرده‌اند که چون امام رضا(ع) به ده سرخ رسید، گفتند: یابن رسول الله(ص) ظهر شده است، نماز نمی ‌خوانید؟ حضرت(ع) پیاده شد و فرمود: «آب بیاورید»، گفتند: آب نداریم، پس با دست مبارک خود خاک زمین را کنار زد، چشمه‌ای جوشید حضرت(ع) و همراهانش وضو گرفتند و اثرش هنوز باقی است و چون به سناباد رسید، پشت مبارک خود را به کوهی گذاشت که دیگ‌ها را از آن می‌تراشند و گفت: خدایا! نفع ببخش به این کوه و برکت ده در هر چه در ظرفی گذارند که از این کوه تراشند و فرمود که برایش دیگ‌ها از سنگ تراشیدند و فرمود که غذایش را نپزند مگر در آن دیگ‌ها. پس از آن روز مردم دیگ‌ها و ظرف‌ها از آن تراشیدند و برکت یافتند.

آیا مصادیق دیگری از این برکات حضور و یادگارهای اعجازگونه از سفر امام رئوف(ع) به ایران وجود دارد؟

از «ابوهاشم جعفری» نقل کرده‌اند که گفت: وقتی «رجاء بن ابی ضحاک»، امام رضا(ع) را از طریق اهواز به سمت خراسان می‌برد، چون خبر تشریف فرمایی امام(ع) به من رسید، خودم را به اهواز رساندم و خدمت حضرت(ع) شرفیاب شدم، آن موقع زمان اوج گرمای تابستان بود و ایشان نیز بیمار بودند. آن حضرت(ع) به من فرمودند: «طبیبی برای ما بیاور!» حرکت کرده و طبیبی حاذق را به خدمتشان آوردم، امام گیاهی را برای طبیبی توصیف کرد، طبیب از آن همه اطلاعات امام(ع) متعجب شد و گفت: هیچ کس را جز شما سراغ ندارم که این گیاه را بشناسد، امام(ع) فرمود: «پس نیشکر تهیه کن»، طبیب گفت: یافتن نیشکر در این فصل از آنچه در ابتدا نام بردید دشوارتر است چرا که در این وقت سال نیشکر یافت نمی‌شود، امام(ع) فرمود: «هر دو در سرزمین شما و در همین زمان موجود است»، آن گاه  امام به من ـ ابوهاشم ـ اشاره کرد و فرمود: با او همراه شو و به آن سوی آب بروید ، پس خرمنی انباشته می‌یابید به سوی آن بروید مردی سیاه را خواهید دید، از او محل روییدن نیشکر و آن گیاه را بپرسید. ابوهاشم می‌گوید: من با آن طبیب به همان نشانی که امام(ع) فرموده بود، رفتیم، سپس آن گیاه و نیشکر را تهیه کرده و به خدمت آن حضرت(ع) آوردیم، طبیب که از آن همه اطلاعات و علم غیب آن حضرت شگفت زده شده بود از من پرسید این مرد کیست؟ … چون خبر این واقعه و کرامت امام به گوش رجاء بن ضحاک رسید او فوراً به یاران خود دستور داد امام(ع) را حرکت دهند.

و نیز ابوالحسن صائع از عمویش نقل می‌کند که گفت: با حضرت رضا(ع) به خراسان می‌رفتیم و چون به اهواز رسیدیم، امام(ع) به مردم اهواز فرمود: نیشکری برای من تهیه کنید، بعضی از بی‌خردان آنجا گفتند: این اعرابی و بادیه نشین است، نمی‌داند که نیشکر در فصل تابستان پیدا نمی‌شود، عرض کردند: سرور ما! این فصل نیشکر پیدا نمی‌شود، حضرت(ع) فرمود: «جستجو کنید، می‌یابید»، اسحاق بن ابراهیم گفت: به خدا سرور من چیز غیر موجود نخواست، به همه اطراف فرستادند؛ رعایای اسحاق آمده و گفتند: ما مختصری داریم برای بذر گذاشته‌ایم که بکاریم.

از عبدالرحمان معروف به «صفوانی» نقل کرده‌اند که گفت: قافله‌ای از خراسان به کرمان می‌رفت دزدان راه آنها را بستند و یکی از آنها را به ثروتمندی متهم کرده و گرفتند و مدتی شکنجه دادند تا اینکه مالی بدهد و خود را آزاد کند، او را در برف نگه داشتند و دهنش را از برف پر کردند تا اینکه یکی از زنان دزدان به وی رحم کرده و آزادش کرد او فرار کرد ولی زبان و دهانش فاسد شد به طوری که قدرت حرف زدن نداشت. به خراسان آمد و شنید که امام رضا(ع) در نیشابور است، پس در خواب دید گویا کسی به او می‌گوید: پسر رسول خدا وارد خراسان شده علت خود را از او بپرس…، پس آن مرد از خواب بیدار شد و فکر نکرد در آن خوابی که دیده بود، تا اینکه به دروازه نیشابور رسید. به او گفتند: امام رضا(ع) از نیشابور کوچ کرده است و در رباط سعد است.

 در خاطر مرد افتاد که نزد آن حضرت رود و حکایت خود را به ایشان بگوید، شاید که نفع بخشد، پس به رباط سعد آمد و به آن حضرت داخل شد و قضیه را گفت؛ و از حضرت خواست که دوایی تعلیم دهد، که از آن سود برد، امام فرمود: آنچه در خواب گفتم، و تعلیم  کردم، انجام بده ، آن مرد می گوید: به دستور حضرت عمل کردم و عافیت یافتم.

از احمد بن محمد ابی نصر نقل کرده‌اند که گفت: وقتی امام رضا(ع) را به خراسان می ‌بردند به قادسیه که رسیدند، آن حضرت را وارد کوفه نکردند، بلکه از راه بیابان به بصره بردند، حضرت قرآنی برای من فرستاد، چون باز کردم سوره بینه آمد، دیدم طولانب تر و بیشتر از سوره‌اب است که در سایر قرآن‌ها است، مقداری از آن را حفظ کردم، مسافری با دستمال و مهر و گلی وارد شد و گفت: قرآن را بیاور، آن را در دستمال گذاشت و گل بر آن نهاد و مهرش کرد و برد، بعد از آن هر چه حفظ کرده بودم از یادم رفت، و هر چه کوشیدم یک کلمه از آن هم یادم نیامد.

از «علی بن احمد وشا» نقل کرده‌اند که گفت: از کوفه به خراسان می‌رفتم، دخترم به من گفت: پدر این حله را بگیر و بفروش و از پولش یک فیروزه برای من بخر، حله را گرفتم و داخل یکی از لباس‌ها گذاشتم، چون وارد مرو شدم در کاروانسرایی منزل کردم، دیدم غلامان علی بن موسی الرضا(ع) آمدند و گفتند: حله‌ای می‌خواهیم، غلامی مرده در آن دفن کنیم، گفتم که من حله ندارم، رفتند و دوباره برگشتند، گفتند که مولای ما سلام می‌رساند و می‌فرماید: در فلان چمدان و داخل لباس‌ حله‌ای داری که دخترت داده و گفته: از پولش برایم فیروزه‌ای بخر، این پول حله است. پس من حله را به آنها دادم.

در خراسان زنی به نام زینب ادعا کرد که من از نسل فاطمه زهرا(س) هستم، وقتی گفته این زن به امام رضا(ع) رسید، حضرت(ع) فرمود: «هر که به حقیقت از نسل علی(ع) و فاطمه(س) باشد گوشتش بر درندگان حرام است، تا اینکه مجلسی در حضور مأمون و مردم تشکیل شد، امام به آن زن فرمود: اگر در ادعای خود صادق هستی به میان درندگان برو، آن زن به امام(ع) فرمود: تو خودت نزد آنها برو اگر راست می‌گویی آنها به تو آسیبی نمی ‌رسانند. امام علی(ع) دیگر با آن زن سخن نگفت و برخاست و به طرف قفس درندگان رفت تا اینکه حضرت داخل قفس شد، همه درندگان روی دم نشستند، حضرت نزدیک رفت و دست به سر و صورت آنان کشید، در این هنگام همه مردم و ناظران با تعجب به حضرت(ع) نگاه کردند. سپس حضرت از داخل قفس بیرون آمدند، و بعد آن زن را وارد قفس درندگان کردند و او طعمه درندگان شد.

انتهای پیام/

کد خبر : 72472
تاريخ ثبت خبر : ۳۱ تیر ۱۳۹۷
ساعت بارگزاری خبر : ۱۰:۳۹
برچسب‌ها, ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)