| امروز شنبه, ۲۸ مهر , ۱۳۹۷ |
سرخط خبرها:

رضا غلامی در درسگفتار اسلام و آسیب‌های اجتماعی:


جمهوری اسلامی حجم وسیعی از معضلات اجتماعی را از رژیم پهلوی تحویل گرفت/ شرایط موجود ماحصل مدیریت تکنوکراتیک غربگرا

آنچه امروز به عنوان شرایط اجتماعی ایران مشاهده می شود، بیش از اینکه برآیند «مدیریت اسلامی» باشد، برآیند مدیریتی است که من نام آن را مدیریت «تکنوکراتیک غربگرا» می نامم که حتی از تحقق آنچه در غرب برای مقابله با آسیب های اجتماعی مدل سازی شده است، عاجز است.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه، درس گفتار «اسلام و آسیب های اجتماعی» با تدریس حجت الاسلام والمسلمین دکتر رضا غلامی، رئیس مرکز پژوهش های علوم انسانی اسلامی صدرا، از نیمه اردیبهشت‌ ماه تا پایان شهریورماه در ۱۲جلسه برگزار می شود.

در ادامه، اولین درس گفتار با موضوع «واقعیت آسیب های اجتماعی در ایران» آمده است:

مقدمه

همان طور که اطلاع دارید، عنوان سلسله درسگفتارهایی که انشاءالله ظرف ۳ الی ۴ ماه آینده خدمتتان ارائه خواهد شد، «اسلام و آسیب‌های اجتماعی» است. البته رویکرد کلان بنده در این درسگفتارها، رویکرد تمدنی است؛ یعنی علاوه بر اینکه این مباحث به دنبال مواجهه با شرایط امروز جامعۀ ایران است، خطوط کلان و شفافی را نیز در جامعه سازی و صیانت از سلامت جامعه که جزو مؤلفه های اصلی تمدن نوین اسلامی است، ترسیم خواهد کرد.

از آنجا که هنوز پایه های نظری مواجهه تفکر اسلامی با آسیب های اجتماعی از اجمال به تفصیل نرسیده است، به طور طبیعی بخشی از مباحث این درسگفتارها جنبۀ نظری خواهد داشت اما بنا دارم تا حتی الامکان از مباحث راهبردی صرف نظر نشود و در نقاط مشخصی از درسگفتارها، مباحث راهبردی هم گنجانده شود.

اگر سئوال شود که عنوان «اسلام و آسیب های اجتماعی را باید در کدام منطقه یا رشته علمی جستجو کرد، پاسخ من این خواهد بود که اولاً، «اسلام و آسیب های اجتماعی» در ذیل علوم انسانیِ اسلامی تعریف می شود؛ ثانیاً در خود علوم انسانیِ اسلامی نیز این مبحث را باید یک عرصه «بین رشته ای» در نظر گرفت. با این وجود، من معتقدم که پایه مباحث «اسلام و آسیب های اجتماعی» را «حکمت اجتماعیِ اسلامی» می سازد. شاید عنوان حکمت اجتماعیِ اسلامی که تلقی من از آن «دانش درجه دو» می باشد، برای بعضی شناخته شده نباشد لذا در همین حد توضیح می دهم که حکمت در اینجا بر خلاف تلقی رایج، محصور در مباحث فلسفی- کلامی نیست بلکه شامل کل شاخه های مطالعات اسلامی یعنی، فلسفه، کلام، فقه، اخلاق، تفسیر، تاریخ و غیره می شود.

البته وجه ممیزه حکمت اسلامی با سایر شاخه های مطالعات اسلامی، حضور سراسری و تعیین کننده مبانی عقلی در حکمت اسلامی است به طوری که می توان گفت مبانی و روش عقلی، نقش نخ تبسیح را در حکمت اسلامی بالمعنی الاعم بازی می کند. از سوی دیگر، حکمت اسلامی می تواند به فردی و جمعی، و حکمت جمعی به شاخه های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی تقسیم شود. نکته دیگر در ارتباط با حکمت اجتماعیِ اسلامی، به روش آن مربوط می شود. از نظر من، در این دانش اسلامی، روش رایج، روش اجتهادی است که البته هرقدر این روش اجتهادی به معنای مصطلح خود نزدیک می شود، این دانش از درجه دو به درجه یک تبدیل می شود یعنی به جای حکمت اجتماعی اسلامی باید بگوییم حکمت اجتماعی اسلام. با این وصف، جنس مباحث ما در این درسگفتارها، عمدتاً حِکمی است.

واقعیت آسیب های اجتماعی در ایران

بحث این جلسه را باید به مثابه یک مقدمه برای سایر درسگفتارها در نظر گرفت. موضوعی که برای این جلسه در نظر گرفته ام، «واقعیت آسیب های اجتماعی در ایران است». در واقع، هدف من، توصیفی واقع بینانه از آسیب های اجتماعی در ایران است. کم و بیش می دانید که طی سده اخیر، آسیب های اجتماعی در ایران رشد صعودی داشته است. در این بیان، یک نکته ظریفی وجود دارد و آن اینکه اگر آسیب های اجتماعی را یک سیلاب اجتماعی در نظر بگیریم، منشأ این سیلاب دوران کنونی نبوده است بلکه منشأ آن را باید در اتفاقات مهمی که پیش از پیروزی انقلاب اسلامی افتاده است جستجو کرد.

البته طبیعت سیلاب این است که هر قدر جلوتر می آید، در اثر هم افزایی، پرحجم تر، مرتفع تر و مخرّب تر می شود. ممکن است کسی تصور کند که من در صدد نوعی فراکنی هستم لکن بحث من علمی است نه سیاسی و طبعاً در یک بحث علمی، ما به دور از جانبداری های سیاسی، به دنبال واکاری بی طرفانه واقعیت ها هستیم.

 قبل از شروع بحث، باید در پرانتز بر روی یک پیش فرض مهم تأکید کنم و آن اینکه، تصور جامعه بی آسیب، اساساً تصور صحیحی نیست و این پیش فرض، شامل جامعه اسلامی- حتی در دوران معصوم (ع)- نیز می شود. به بیان دیگر، هر جامعه ای در این عالم، مادام که قواعد دنیوی بر آن حاکم باشد، و انسان در میدان ابتلائات و در مسیر رویارویی جنود عقل و جنود جهل به کمال مطلوب خود برسد، در معرض آسیب است لکن بعضی جوامع مانند جوامع اسلامی به معنی دقیق کلمه، به دلیل امتیازاتی که دارند، از توانایی کنترل و کاهش آسیب های اجتماعی برخوردار می باشند.

حال اگر به تاریخ تحولات جهانی و به تبع آن، ایران و نقش این تحولات در گسترش آسیب های اجتماعی دقت داشته باشیم، با یک گردنه تاریخی مهم در دوران قاجاریه روبرو می شویم که من از این گردنه به ورود «مدرنیته» از غرب به ایران تعبیر می کنم که عامل خیلی از تغییرات منفی و مثبت در ایران محسوب می شود. آغاز عصر قاجار، دقیقاً مصادف است با سال ۱۷۸۹ میلادی یعنی شروع انقلاب صنعتی در اروپا. طبیعی است که در دهه های نخستِ عصر قاجار، هنوز امواج انقلاب صنعتی از اروپا به ایران نرسیده است اما در اواسط عصر قاجار یعنی دوران سلطنت ناصر الدین شاه، نه تنها امواج انقلاب صنعتی به ایران نرسیده است بلکه تدریجاً پیامدهای اجتماعی آن در قامت «مدرنیته» در بخش هایی از ایران نیز قابل مشاهده است.

وجه ممیزه حکمت اسلامی با سایر شاخه های مطالعات اسلامی، حضور سراسری و تعیین کننده مبانی عقلی در حکمت اسلامی است به طوری که می توان گفت مبانی و روش عقلی، نقش نخ تبسیح را در حکمت اسلامی بالمعنی الاعم بازی می کند

عصر قاجار و ورود مدرنیته

از نظر من، عصر قاجار، عصر غروب تمدن اسلامی است و نه تنها دیگر خبری از دستاوردهای تمدنی دوران صفوی وجود ندارد بلکه در این عصر شاهد یک عقب گرد مدنی در ایران هستیم. شما می دانید که تماس ایران با غرب بعد از رنسانس- به ویژه در عهد صفوی- سابقه روشنی دارد لکن یک تفاوت اساسی میان تماس ایران با غرب در عصر صفوی و عصر قاجار هست و آن، اولاً، طلوع تمدن اسلامی در عصر صفوی و فاصله کم ایرانِ عصر صفوی با غرب و چه بسا پیشتاری ایران در بعضی زمینه ها مانند معماری و شهرسازی، و ثانیاً، اتخاذ موضع قدرتمند، فعال و مبتکرانه ایرانِ عصر صفوی در برابر غرب می باشد. با این وجود، عکس این شرایط در عصر قاجار قابل مشاهده است. یعنی از یک طرف، عدم امتداد تمدن صفوی در طول یک سده و تحمیل انواع جنگ ها و نزاع های فرساینده داخلی، ایران را به یک ویرانه تبدیل کرده است؛ و از طرف دیگر، غرب در این مقطع با یک سرعت بسیار بالا در حال رشد و ترقی است و به طور طبیعی فاصله ایران با غرب دائماً در حال افزایش است. در چنین شرایطی، می توان فهمید که چرا مواجهه ایران با غرب تا این حد منفعلانه و از سر ضعف و وادادگی است؟

از نظر من، سرجمع دو انگیزه اصلی برای ورود مدرنیته به ایران وجود دارد. یک. جذابیت اروپای مدرن برای نخبگان قجری و علاقه لجام گسیخته به گرته برداری یا تقلید از غرب در ایران، و دو. تمایل شدید غرب به بهره برداری از ایران به مثابه یک بازار بزرگ و منحصربفرد برای انبوهی از کالاهای غربی که  ایجاد این بازارها، از لوازم حفظ دستاوردهای انقلاب صنعتی و به تبع آن، استمرار حیات نظام نوسرمایه داری محسوب می شود. البته در این مقطع، غرب هنوز ادراکی از منابع بی نظیر نفتی ایران ندارد و این ادراک در اواخر قاجاریه و در پهلوی اول حاصل می شود که منزلت ایران را در چشم جریان نواستعماری غرب صدچندان می کند.

خُب، پس ما از اواسط عصر قاجار، شاهد تماس متفاوت و البته رو به گسترش غربِ مدرن با ایران هستیم که مظهر آن، ورود کالاها و در مرتبه بعد، بعضی فناوری های درجه دو و سه غرب به ایران است. من در اینجا به عمد به جاری استفاده از تعبیر ورود «مدرنیسم» به ایران، از تعبیر ورود «مدرنیته» به ایران استفاده کردم چراکه معتقدم، مظاهر عینی مدرنیسم زودتر از خود مدرنیسم- به مثابه یک اندیشه- آن هم به شکل کاملاً سطحی وارد ایران شد و همین امر اغتشاشاتی را در جامعه ایران بوجود آورد. از سوی دیگر نباید از نظر دور داشت که ورود کالای غربی به ایران حامل یک سبک زندگی خاص است. این سبک زندگی، خود تضمینی بر مصرف این کالاها و حفظ بازار غرب در ایران است و البته بعداً همین سبک زندگی غربی به شمشیری برنده برای سیطره غرب در همه عرصه ها اعم از اقتصادی، سیاسی، امنیتی و فرهنگی تبدیل می شود.

اما بحث اصلی در اینجاست که سبک زندگی غربی که متعلق به دنیای مدرن است، در چه جامعه ای فرود آمده است؟ پاسخ این سئوال روشن است. جامعه ایرانی یک جامعه سنّتی است که نه فقط در عرصه اندیشه و هنجارهای اجتماعی با جهان بینی و ایدئولوژیِ عالم مدرن در تضاد است بلکه از جهت رفتاری نیز به سنت های نژادی- قومی خود که در خیلی از موارد با سبک زندگی غربی ناسازگار است، وابسته و متعصب است.

عصر قاجار، عصر غروب تمدن اسلامی است و نه تنها دیگر خبری از دستاوردهای تمدنی دوران صفوی وجود ندارد بلکه در این عصر شاهد یک عقب گرد مدنی در ایران هستیم

در واقع، از یک طرف، جامعه ایرانی به سنت های خود علاقمند است و این سنت ها را تضمینی برای بقاء و دوام خود تلقی می کند، و از طرف دیگر، نمی تواند از جذابیت های مدرنیته به راحتی چشم پوشی کند.تازه  این جدای از مواردی است که غربی ها به صورت کاملاً پروژه ای، به دنبال تحمیل سبک زندگی خودشان به مردم ایران و شکستن هرگونه مقاومتی در برابر سبک زندگی غربی هستند که بحث آن مفصل است.

با این حال، همان طور که اشاره کردم، شرایط خاص ایران یعنی همان عقب ماندگی به علاوه مواجهه مردم با ایجاد دوگانگی: «پیشرفت» یا «عقب ماندگی»، عملاً راه را به سرعت برای گسترش سطحی مدرنیته و استقبال بخش مهمی از مردم ایران خصوصاً نسل های جدید و اقشار درس خوانده باز کرد. البته طبیعی بود که بخشی از مردم به دلیل برداشتی که از غرب و مدرنیته پیدا کرده بودند، در هر شرایطی در برابر آن مقاومت کنند؛ حتی این مقاومت ها هنوز هم در کشور ما به اشکال گوناگون قابل مشاهده است اما آنچه نباید انکار شود، استقبالی است که از «مدرنیته» در ایران صورت گرفت که شامل طیف مذهبی هم می شد.

این را هم در پرانتز عرض کنم که غرب دردسرهای دیگری را هم در اواخر عصر قاجاریه برای ایران درست کرد که نمی توان از کنار آنها به سادگی گذشت. یکی از این درسرها ماجرای اشغال ایران در جنگ جهانی اول است. ایران در قضیه جنگ جهانی اول اعلام بی طرفی کرد اما ناخواسته وارد ماجرا شد و شدید ترین لطمه ها را خورد. طبق بررسی های به عمل آمده، در خلال حضور غربی ها در ایران، میلیون ها ایرانی در اثر قحطی و به تبع آن، شیوع بیماری های مسری کشته شدند.

البته عامل این قحطی حوادث طبیعی نبود بلکه عامل اصلی آن جمع آوری و انتقال مواد غذایی از ایران توسط انگلیس ها به سمت قلمرو روس ها و غیره بود اما برخورد بی رحمانه انگلیس ها با مردم ایران موجب شد که نزدیک به ۷ میلیون نفر از جمعیت ایران کاسته شود که خود این، یک حادثه مهم و آسیب زننده به جامعه ایرانی محسوب می شود.

پهلوی اول و دوم

بر اساس آنچه تا اینجا بیان شد، از نظر بنده، با آنکه جامعه سنتی ایران در عصر قاجار آسیب های خودش را داشت. یعنی جامعه عصر قجری جامعه بی آسیبی نبود، اما تلاقی مدرنیته و سبک زندگی سنتی، منشأ ظهور جنس تازه ای از آسیب های اجتماعی در ایران- که من در از آن به بزرگ ترین موتور تولید آسیب های اجتماعی در ایران تعبیر می کنم- شد. مهم این است که هر قدر در تاریخ معاصر جلوتر می آییم، و نوعی شیفتگی نسبت به غرب و مدرنیته در بین طیف هایی از مردم ایران را به تماشا می نشینیم، بر حجم آسیب های اجتماعی نیز اضافه می شود.

کار به نقطه ای می رسد که در پهلوی اول، مدرن یا غربی کردن ایران تحت عنوان استقرار نظم جدید در ایران، آن هم به صورت اجباری و قهری از طرف انگلیس و هم پیمانانش، به دستور کار رژیم سیاسی ایران تبدیل می شود که تغییر در پوشش بانوان ایرانی و کشف حجاب، فقط بخشی از این دستور کار است. ضمناً در پایان پهلوی اول، شاهد اشغال مجدد ایران توسط قوای متفقین در جنگ جهانی دوم نیز هستیم که این قضیه هم کمتر از اشغال ایران در جنگ جهانی اول، اما آسیب های مهمی را به جامعه ایران وارد کرد که در جای خود نیازمند بررسی است.

 وقتی وارد پهلوی دوم می شویم، هرچند به ظاهر خبری از پروژه های مدرنیزاسیونِ رضاخانی نیست اما ابعاد و عمق تحمیل مدرنیته به جامعه ایرانی البته عمدتاً با روش های نرم و زیرپوستی افزایش چشم گیری پیدا می کند بطوریکه بخش مهمی از جامعه سنتی ایران پوست اندازی می کند و خواسته با ناخواسته به کسوت مدرن در می آید.

نکته مهم در پهلوی دوم، گسترش فرهنگ شهرنشینی و شکل گیری شهرهای بزرگ است که هم محصول دنیای صنعتی و سبک زندگی غربی، و هم محصول نارسایی های جدی در جامعه ایران است. در واقع، تبعیض ها و بی عدالتی های نهادینه شده در ایران، عملاً موجی از مهاجرت ها به سوی شهرهای بزرگ را رقم زد که باید آن را نیز  به عنوان یکی از موتورهای تولید آسیب های اجتماعی در ایران شناخت. در واقع، از نظر من، خیلی از اتفاقات تلخ اجتماعی محصول نظم بی رحمانۀ حاکم بر شهرهای بزرگ یا کلان شهرهاست که در درسگفتارهای بعدی به آن تفصیلاً خواهم پرداخت.

یکی از بحث های بسیار مهم، تأسیس نظام برنامه و بودجه جدید از سوی امریکایی ها در بدو شکل گیری پهلوی دوم یعنی سال ۱۳۲۷ است. البته ایران در قبل از پهلوی دوم حتی در دوره قاجار، فاقد برنامه و بودجه نبود و اتفاقاً غربی ها هم در این زمینه از نقشی کلیدی برخوردار بودند. مثلاً وزیر گمرکات ایران در زمان مظفرالدین شاه موسیو نوز بلژیکی است که یکی از مطالبات مردم و علماء در ابتدای نهضت مشروطه، عزل اوست. بعد از موسیو نوز هم مستشاران اروپایی همواره بر امور گمرکی و مالی ایران مسلط بودند بطوریکه کار به جایی رسید که در قرارداد ۱۹۱۹، تمامی امور کشوری و لشگری ایران به انگلیس ها سپرده شد که البته با مجاهدت و افشاگری علماء به نتیجه نرسید.

در پهلوی دوم، امریکایی ها مغرافزار مدیریت کشور یعنی نظام برنامه و بودجه را در دست گرفتند و هم متناسب با سیاست های خود آن را تکامل دادند، و هم برای آن نیرو تربیت کردند. از نظر من، نظام برنامه و بودجه ایران در دوران پهلوی سه مسأله اساسی داشت : یک. تبدیل ایران به یک کشور مصرف کننده و کاملاً وابسته در آن نهادینه شده بود؛ دو. یکی از پایه های آن گسترش شهرنشینی بود؛ سه. روح عدالت به نفع سرمایه داری در آن کشته شده بود.

جمهوری اسلامی حجم وسیعی از مشکلات و معضلات اجتماعی را از رژیم پهلوی تحویل گرفت که نصف بیشتر آن پنهان و زیرپوستی بود و بعدها تدریجا آشکار شد

همین سه مسأله کافی است که یک موتور قدرتمند برای تولید انواع آسیب های اجتماعی در ایران روشن شود. اگر به روند نگاری آمارهای آسیب های اجتماعی البته در حدی که در دسترس هست توجه بفرمایید، هرچه به دهه ۵۰ نزدیک تر می شوید، رشد آسیب های اجتماعی در ایران بیشتر است. یعنی نظام برنامه و بودجه ظرف بیست سال و اندی، کاری با ایران کرد که بسترهای اوج گیری انقلاب اسلامی را در دهه پنجاه مهیا کرد. حاشیه نشینی با ایجاد حلبی آبادها در کنار شهرهای بزرگ، اعتیاد جمعیت قابل توجهی از جوانان ایرانی به مواد مخدر، گسترش فقر و محرومیت، گسترش بیکاری، گسترش مفاسد اخلاقی و از همه مهم تر، تضعیف نهاد خانواده در این مقطع حقیقتاً قابل مطالعه و بررسی است.

ظهور انقلاب اسلامی

خُب، در چنین شرایطی، انقلاب اسلامی در پایان سال ۱۳۵۷ به پیروزی رسید و ظرف مدت بسیار کوتاهی نظام جمهوری اسلامی تأسیس شد. من معتقدم، جمهوری اسلامی حجم وسیعی از مشکلات و معضلات اجتماعی را از رژیم پهلوی تحویل گرفت که نصف بیشتر آن پنهان و زیرپوستی بود و بعدها تدریجا آشکار شد، البته با تدابیر هوشمندانه امام خمینی (ره)، و برگزاری رفراندم جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۸، برگزاری همه پرسی قانون اساسی در سال ۱۳۵۹ و سپس برگزاری انتخابات مجلس و ریاست جمهوری و تأسیس مجلس و دولت، خیلی زود ثبات سیاسی بر اساس یک نظم جدید در ایران شکل گرفت و الا هر قدر فرایند شکل گیری نظام سیاسی طولانی تر می شد، به طبع آن، دوران گذار، خود حجم وسیعی از آسیب های اجتماعی را به جا می گذاشت. در حقیقت، بعد از وقوع هر انقلابی، جامعه با یکسری هرج و مرج ها و نابسامانی ها روبرو می شود که خود این هرج و مرج ها و نابسامانی ها، تولید کننده انواع آسیب های اجتماعی است لکن تأسیس سریع نظام جمهوری اسلامی و ایجاد ثبات سیاسی، موجب شد تا دوره نابسامانی به شدت کوتاه شود.

با این حال، ما در فاصله سال ۵۸ تا ۶۱ شاهد بروز فتنه ها و مشکلات عدیده ای در مناطق گوناگون ایران هستیم. از غائله کردستان تا ماجرای ترکمن ها یا عرب های خوزستان و غیره که با انگیزه هایی مانند تجزیه طلبی و البته با حمایت پنهان امریکایی ها بحران هایی را در ایران آفریدند، تا جریان منافقین یا همان سازمان مجاهدین خلق، که نمی توان از کنار آن به عنوان یک گرفتاری اجتماعی مهم در بدو شکل گیری نظام جمهوری اسلامی به سادگی گذشت. فقط نزدیک به ۱۵ هزار نفر توسط منافقین در ایران کشته شدند که رقم کمی نیست.

در این بین، یک اتفاق مهم در ایران افتاد و آن، شروع جنگ تحمیلی در سال ۱۳۵۹ بود. یعنی در شرایطی که هنوز انقلاب درگیر مشکلات داخلی است، یک جنگ تمام عیار از طرف رژیم بعث عراق و با حمایت همه جانبه بیش از ۳۰ کشور خارجی و در رأس همه امریکا علیه ایران آغاز می شود. جنگ در هر کشوری تا دهه های متوالی به تولید کننده انواع آسیب های اجتماعی است و ایران هم از این موضوع مستثنا نیست لذا من از جنگ تحمیلی ۸ ساله، علی رغم برکات فراوانی که برای ایران داشت، به یکی دیگر از موتورهای تولید آسیب های اجتماعی در ایران تعبیر می کنم. بی خانمانی جمع کثیری از مردم در استان های مرزی و مهاجرت های وسیع آنان به مناطق مرکزی ایران به علاوه شهدا، زخمی ها، اسرا و فشارهای اقتصادی که از ناحیه هزینه های سرسام آور جنگ به مردم تحمیل می کرد، نمونه های بارزی از معضلات اجتماعی ناشی از جنگ بود که نمی توان در تحلیل های جامعه شناختی آنها را نادیده گرفت.

اما این، همه ماجرا نبود، تحمیل انواع تحریم ها از طرف کشورهای غربی و امریکا که تا الآن نیز با ابعادی وسیع تر ادامه دارد مسأله دیگری بود که باید نقش آن در کنار جنگ ۸ ساله به درستی مد نظر قرار گیرد. در واقع، هرچند تحریم های ظالمانه غریی ها مردم ایران را از پا نینداخت اما این تحریم ها خالی از آثار سوء اجتماعی نیست.

بعد از دوران دفاع مقدس، بلافاصله موضوع جبران خرابی های ناشی از جنگ و فراتر از آن، سازندگی و توسعه ایران، در دستور کار قرار گرفت اما سئوال اینجاست که سازندگی و توسعه با کدام تفکر؟ با کدام الگو؟ آیا دولت پنجم و ششم، حاضر به عبور از الگوی توسعه غربی و تبعیت از  الگوی اسلامی- ایرانی برای سازندگی و پیشرفت کشور بود؟ آیا با گذشت ۱۰ سال از عمر انقلاب اسلامی، پیام انقلاب به نظام برنامه و بودجه ایران رسیده بود؟ این ها پرسش های بسیار مهمی است که پاسخگویی به آنها خودش نیازمند چند جلسه مستقل است لکن در همین حد عرض می کنم که آنچه در دولت پنجم و ششم اتفاق افتاد، هرچند خدمات مثبت فراوانی در آن قابل مشاهده است اما در باطن، فاصله چندانی با خط کشی های متداول بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و یا سازمان تجارت جهانی و غیره که در دوران پیش از انقلاب نیز مبنای حرکت کشور بود نداشت. در واقع، سیاست های راهبردی کشور بعد از پایان دفاع مقدس، نوعی از پیشرفت را به ایران تحمیل کرد که اولاً، فرهنگ و پیشرفت فرهنگی که جوهر انقلاب بود در آن به انزوا کشیده شده بود. ثانیاً، با تفسیری که از عدالت ارائه می شد، عملاً عدالت به نفع توسعه به مذبح برده شد و نوع تازه ای از فاصله طبقاتی در ایران خلق گردید.

همه اینها موجب شد که تا پایان دولت ششم، نه تنها حجم تازه ای از آسیب های اجتماعی به کشور اضافه شود بلکه موتور تازه ای به موتورهای قبلیِ تولید آسیب های اجتماعی در ایران زاییده گردد که به نظر من، هنوز این موتور روشن است و علی رغم رفت و آمدهای دولت های گوناگون، و طرح گفتمان های رقیب، مانند گفتمان توسعه سیاسی، گفتمان پیشرفت و عدالت و غیره، این موتور دست از تولید آسیب های اجتماعی در ایران برنداشته است.

در کنار وجه درون زای آسیب های اجتماعی، باید به وجه برون زای آن به ویژه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز توجه مضاعفی داشت. چه بسا منشأ اصلی وجه درون زای آسیب های اجتماعی در ایران نیز به خاطر دخالت ها و توطئه بیگانگان در مقدرات این کشور، از دوره قاجار تا پایان دوره پهلوی، برون زا تلقی شود اما من در اینجا قصد دارم، از یک موتور دیگر از موتوری های تولید آسیب های اجتماعی در ایران پرده برداری کنم که وجه برون زای آن کاملاً روشن است و آن «تهاجم فرهنگی» از سال ۱۳۶۸ به بعد است.
در واقع، غرب برای خنثی سازی قدرت فزاینده انقلاب اسلامی در جهان، نزدیک به ۳۰ سال است که یک هجمه فرهنگی گسترده و منحصربفرد را علیه ایران آغاز کرده است که هرچند مردم ایران در برابر آن مقاومت نشان داده اند لکن تأثیرات مخرب آن خصوصاً در شکل گیری انواع گوناگونی از آسیب های اجتماعی قابل انکار نیست. من معتقدم، امروز بخشی از مشکل جامعه ما در عرصه حاشیه نشینی، اعتیاد، طلاق و مفاسد اخلاقی به تهاجم فرهنگی مرتبط می شود و اگر این تهاجم گسترده به شکست کشانده نشود، روند بازتولید و رشد آسیب های اجتماعی در ایران ادامه خواهد یافت.

علاوه بر تهاجم فرهنگی، پس از پیروزی انقلاب اسلامی شاهد یک گردش تاریخی عظیم در عرصه فناوری های اطلاعاتی و ارتباطاتی بوده و هستیم که از دهه گذشته معادلات نو و پیچیده ای را بر همه جوامع از جمله جامعه ایران تحمیل کرده است. قبل از پیروزی انقلاب کسی تصور نمی کرد فناوری های اطلاعاتی و ارتباطاتی به این حد از رشد دست پیدا کنند و اتمسفر تازه ای در کنار اتمسفر موجود برای زیست فردی و اجتماع متولد شود. فقط در همین حد توضیح می دهم که فضای مجازی، با وجود همه مزیت هایی که برای جوامع دارد، توان تولید آسیب های اجتماعی را به هزاران برابر آن هم در یک بازه زمانی بسیار کوتاه که صدها برابر کمتر از قبل است بوجود آورده است و تازه این، جدای از آسیب های اجتماعیِ اختصاصی است که فضای مجازی برای جوامع ایجاد می کند. بعضی ها با انگیزه های سیاسی، شرایط امروز دنیا و ایران را از جهت آسیب های اجتماعی با شرایط ۵۰ سال قبل مقایسه می کنند در حالی که ۵۰ سال قبل، ظهور دنیای مجازی آن هم با این وسعت در مخیله کسی نمی گنجید.

تا پایان دولت ششم، نه تنها حجم تازه ای از آسیب های اجتماعی به کشور اضافه شود بلکه موتور تازه ای به موتورهای قبلیِ تولید آسیب های اجتماعی در ایران زاییده گردد که به نظر من، هنوز این موتور روشن است

در اینجا یک سئوال مهم قابل طرح است و آن اینکه، چقدر در این چهل سالی که از پیروزی انقلاب اسلامی سپری شده است، فرهنگ و اندیشه اسلامی در مهار آسیب ها مؤثر بوده است؟ پاسخ من به این سئوال این است که اولاً، ریل گذاری معیوب توسعه در ایران که صرف نظر از سابقه تاریخی آن، پایه گذاری آن بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در دولت پنجم و ششم انجام شد، عملاً بخش مهمی از مسیر را برای ورود تفکر اسلام در معادلات اجتماعی ایران بست و یا این ورود را در حد یک ورود ظاهری و تشریفاتی تنزل داد. ثانیاً، به همان میزان که جلوی ورود تفکر اسلام برای مداخله مؤثر در معادلات اجتماعی ایران گرفته شد، از قدرت نظام سازی و عملیاتی کردن تفکر اسلامی در جامعه کاسته شد.

بنابراین، من معتقدم با اینکه ظهور اسلام در ایران همواره نقش یک سد پولادین در برابر آسیبهای اجتماعی را بازی کرده است و اگر اسلام در ایران حضور نمی داشت معلوم نبود، آسیبهای اجتماعی در ایران به چه حجم و ابعادی می رسید، اما هنوز ایران تجربه ای از ورود تفکر اسلامی به معادلات اجتماعی نداشته است که امکان ارزیابی این ورود فراهم شده باشد. لذا آنچه امروز به عنوان شرایط اجتماعی ایران مشاهده می شود، بیش از اینکه برآیند «مدیریت اسلامی» باشد، برآیند مدیریتی است که من نام آن را مدیریت «تکنوکراتیک غربگرا» می نامم که حتی از تحقق آنچه در غرب برای مقابله با آسیب های اجتماعی مدل سازی شده است، عاجز است. البته ما مدل های غربی را کارآمد ارزیابی نمی کنیم و نشانه آن رشد سرسام آور آسیب های اجتماعی در اغلب کشورهای اروپایی و امریکاست اما می خواهم عرض کنم، مدیریت تکنوکراتیک غربگرا حتی از اجرای نسخه های غربی در ایران عاجر بوده است.

خلاصه بحث

بنابرآنچه در این جلسه بیان شد، اولاً، ریشه یابی آسیب های اجتماعی در ایران بدون بررسی تحولات تاریخی و درک گردنه های آن به مثابه یک زنجیره و حلقات به هم پیوسته و هم افزا ممکن نیست. ثانیاً، در طول سده اخیر، چندین موتور قدرتمند تولید آسیب اجتماعی در ایران مانند موتور «مدرنیزاسیون» روشن شده است که بعضی از این موتورها هنوز هم روشن است. ثالثاً، انقلاب اسلامی تحویل گیرنده شرایط اجتماعی بیمار و آسیب دیده از پهلوی دوم بود که بخشی از این شرایط تازه در دهه های بعد آشکار شد. رابعاً، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شرایطی مانند جنگ ۸ ساله به ایران تحمیل شد که به هیچ وجه نمی توان سهم این شرایط را در ریشه یابی آسیب های اجتماعی در ایران نادیده گرفت.

خامساً، ریل گذاری غلط برای پیشرفت کشور در دولت پنجم و ششم و نظام برنامه و بودجه معیوب ایران، موتور جدیدی به موتورهای تولید آسیبهای اجتماعی اضافه کرد که هنوز این موتور روشن است. سادساً، عصر انقلاب اسلامی مصادف شد با یک گردش عظیم و تاریخی در عرصه فناوری‌های اطلاعاتی و ارتباطاتی و ظهور دنیای مجازی که سهم آن در تولید آسیب های اجتماعی با سهم کل تاریخ معاصر برابری می کند. سابعاً، علی رغم گذشت چهل سال از عمر انقلاب اسلامی و نقش غیرقابل انکاری که دین در جلوگیری از افزایش جهشی آسیب های اجتماعی در ایران داشته است، هنوز فرصت های لازم برای عینیت بخشی به تفکر اسلامی جهت شکل گیری نظم اجتماعی مورد نظر اسلام و مقابله ریشه ای با آسیب های اجتماعی مهیا نشده است.

انتهای پیام/

کد خبر : 67944
تاريخ ثبت خبر : ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
ساعت بارگزاری خبر : ۱۶:۵۵
برچسب‌ها, , ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)