| امروز جمعه, ۶ اسفند , ۱۳۹۵ |
سرخط خبرها:

گفتاری از علامه طهرانی؛


لزوم راهبری جامعه توسط امام معصوم(ع)

هر كس به مقام توحيد واقعى و يقين كامل رسيده باشد او به مرتبه انسانيت واصل شده و اگر نرسيده باشد ناقص، و احتياج به تربيت دارد. معلم و مربى آدمى بايد شخص كامل باشد، شخص ناقص نمى‏ تواند راهبر انسان به كمال باشد.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه، علامه آیت الله سید محمد حسین حسینی طهرانی رضوان الله علیه در جلد دوم کتاب شریف امام شناسی (درس هجدهم) در بحثی تحت عنوان «امام، انسان واصل به مقام توحید است و قرآن به واسطه امام، هادی بشر است»، با اشاره به لزوم عصمت امام و نیاز جامعه به فرد خبیر به مصالح، وضعیت رفتاری انسان از جنبه های غیر اکتسابی و عوامل اکتسابی و عوامل موثر دین اسلام در رفتار را مورد تحلیل قرارداده و چنین می نویسد:

اسلام دین توحید است، یعنى تمام دستورات اخلاقى و علمى آن بر اساس توحید نازل شده است و مقنّن و مشرّع آن توحید بوده و این قوانین را براى وصول به توحید جعل کرده است. پس این قوانین بر اساس توحید پائین آمده و چنانچه عمل شود بر توحید بالا مى‏ رود.

چگونه مى‏ بینیم که در قوانین دنیا و نظام نامه ‏هاى احزاب دستوراتى است که از روح آن دسته و حزب سرچشمه گرفته و نماینده افکار و آراء آن حزب است و اگر کسى بدان پابند شود او را به آراء و افکار صاحبان آن حزب سوق مى ‏دهد؛ همین طور دین اسلام از توحید سرچشمه گرفته است. توحید یعنى تمام موجودات را بدون استثناء در تحت علم و قدرت و تاثیر خدا دیدن و خدا را در تمام عوامل وجود مؤثر دانستن و در قبال خدا براى هیچ موجودى ارزش و استقلال وجودى نیافتن است. دستورات اسلام همگى بر این اصل وضع شده است. شخص مسلمان و پابند به این قانون خود را مرتبط به تمام جهان هستى مى ‏بیند و از هیچ موجودى نمى‏ گریزد، با همه انس و الفت دارد، از ملاقات و برخورد با مردم، صله رحم، عیادت مریض، برآوردن حوائج نیازمندان، و الفت‏ با فقرا و مسکینان، بذل مال براى آسایش دیگران و هزاران‏ دستورى که انسان را با تمام موجودات مى ‏پیوندد، لذت مى ‏برد و کأنه انسان یک قطعه غیر قابل انفکاک از کارگاه هستى بوده است و لذا مى‏ بینیم که قوانین جهاد با عبادات کاملا سازش و ملایمت دارد. جهاد بر اساس هدایت مردم گمراه است نه بر اساس جهانگیرى و ربودن مال و ملک مردم، لذا در دستورات جهاد اسلام تعدى و تجاوز نیست، بى ‏رحمى و بى ‏انصافى نیست، کشتن اطفال و زنان و آتش زدن و سوزاندن درخت ها و متاع ها و آب بستن و تشنه گذاردن و داروى سمى ریختن نیست، چون منظور از جهاد هدایت مردم است نه از ریشه کندن آنها براى جلب منافع شخصى، و لذا جهاد عبادتى است که حتى با نماز که لازمه‏اش طهارت و خلوص است کاملا سازش دارد.

نکاح با طلاق که به صورت ظاهر دو امر متخالف هستند با هم انس و آشنائى دارند. در قرآن مجید به اندازه ‏اى دستورات طلاق روى مبناى صحیح و اخلاقى بیان شده که حقا اگر عمل شود یک دنیا رحمت و عطوفت را در بر دارد. مى‏ گوید یا انسان زن را به خوبى نگاه دارد یا به خوبى رها کند، براى طلاق او را در مضیقه نگذارد و اگر مهریه او به اندازه یک پوست گاو پر از طلا و جواهرات بود دینارى از مهریه او نرباید و براى بخشیدن مهر، او را در فشار نگذارد و به او آزار نرساند، و در حقیقت طلاق یک امر توام با رحمت و مودت است. ملاحظه مى‏ شود که در دستورات این دین مبین هر کارى که انسان را به لطف و مودت و رحمت و شفقت و حسن نزدیک مى‏ کند تاکید شده، و از هر چه موجب تفرقه و جدائى و پریشانى و دورى از ابناء نوع مى‏ باشد نهى به عمل آمده است و حتى عیب جوئى و عیب گوئى گناه است، سوء ظن گناه است، مردم را به القابى که راضى نیستند یاد کردن گناه است، سب و شتم گناه است، تجسس در احوال نمودن گناه است.

اسلام مى ‏گوید مسلمان باید حسن ظن داشته باشد و به برادران ایمانى به دیده نیک بنگرد و به تمام موجودات از نقطه نظر ارتباطى که با خدا و مبدا توحید دارند به دیده حسن بنگرد. مسلمان باید شخصیت طلب نباشد، استکبار نداشته باشد، اموال خود را به فقرا و مسکینان بدهد، زر و سیم اندوخته نکند، دنیا پرست نباشد، کار کند و دسترنج ‏خود را براى رضاى خدا و وصول به اعلى درجه انسانیت ‏به افراد تهى دست و بینوا بدهد. این قوانین همه رحمت است و از توحید نازل شده و در تمام شئون‏ زندگى و حیات با روح توحید پیاده شده است و اگر کسى به آن عمل کند او را به توحید بالا برده و به مبدا و منشا خود مى‏ رساند.

به خلاف قوانین غیر توحیدى که خواهى نخواهى بر اساس افتراق و نفع طلبى و سود جوئى و کامیابى است. آن قوانین انسان را به تفرقه دعوت مى‏ کند، پیوند انسان را با جهان مى‏ برد، هر کس گمان مى‏ کند که از عالم جداست و براى بقاء وجود خود گرچه منافات با هستى غیر داشته باشد مى‏ کوشد. حتى در ممالک راقیه، آنها دنبال منافع خود مى‏ روند و به فقر و مسکنت و ضلالت کشورهاى دیگر کارى ندارند، مرام آنان کامیابى خود آنان است و بدین وسیله خود را از جهان هستى منقطع مى‏ دانند؛ « منیبینَ الیه و اتّقُوهُ و اقیمُوا الصَّلوه و لا تکونوا مِن المشرکین * مِن الذینَ فَرّقوا دینَهم و کانُوا شِیعاً کلّ حِزبٍ بمَا لدیهِم فًرحونَ.» [سوره روم آیه ۳۱ و ۳۲٫]

اسلام مى ‏گوید: همه به سوى خدا حرکت کنید و لباس دوئیت را بکنید و از آنچه شما را از منظور و مقصد توحید باز مى ‏دارد، اجتناب کنید و براى وصول بدین منزل اقامه نماز بنمائید، و از مشرکین نباشید که آنها قوانین خود را طبعا بر اساس تفرقه قرار داده و دسته دسته منشعب و متفرق شده ‏اند.

این دین حنیف فقط و فقط خدا را فاعل ما یشاء مى‏داند و او را مؤثر و مربى و مکمل معرفى مى‏ کند و تمام موجودات را فعل و اثر خدا و محکوم اراده متین و مشیت او مى ‏داند، به خلاف مرام ها و سننى که بر اساس توحید بنا نشده است، آنها افراد انسان را مؤثر مى‏ دانند. شرک به هر درجه که باشد غیر خدا را نیز در عالم وجود شرکت مى ‏دهد و بالنتیجه در آنچه غیر خدا را مؤثر دانسته است، ‏خدا را منفعل و متاثر معرفى مى ‏کند.انسان که به فعل خود متکى باشد به همان اندازه خدا را در خیال خود عقب زده و او را منفعل مى ‏داند، غفلت از خدا که نیز درجه ‏اى از شرک است همین اثر را دارد.

خدا براى تربیت مردم و بالا بردن سطح معارف و هدایت آنان به اصالت علم و واقعیت هاى جهان که همه در پرتو توحید واقع‏ اند مى‏ فرماید: «أ لکُم الذّکرَ و لَه الأنثى * تلکَ إذا قَسمهٌ ضیزَى * إن هِى إلا اسماءٌ سَمّیتُموها أنتم و آباؤکُم ما انزلَ الله بها من سُلطانٍ إن یَتّبعونَ إلا الظّنَ و ما تَهوى الأنفسُ و لقَد جائهُم مِن رَبهم الهُدى» ؛ «آیا قواى فعل و اثر، متعلق به شما افراد انسان، و انفعال و تاثر از آن خدا است؟ این قسمت تقسیم نادرستى است. این موجوداتى که براى آنها قدرت و عظمتى قائلید فقط نام هائى هستند که شما و پدرانتان روى آنها گذارده ‏اید، (و حقیقت و واقعیتى ندارند) و شما از روى گمان و هواى نفس آنها را در مقابل خدا مؤثر مى‏ دانید و به تحقیق که از جانب خدا دین توحید آمد و شما را بر اصل توحید و انحصار قدرت و عظمت و اراده و علم و حیات و سایر صفات و اسماء به ذات مقدس لا یزالى معرفى نمود.» [سوره نجم آیه ۲۱ الی ۲۳]

قرآن به واسطه امام هادى بشر است

بنابر این هر کس به مقام توحید واقعى و یقین کامل رسیده باشد او به مرتبه انسانیت واصل شده و اگر نرسیده باشد ناقص، و احتیاج به تربیت دارد. معلم و مربى آدمى باید شخص کامل باشد، شخص ناقص نمى‏ تواند راهبر انسان به کمال باشد. منظور از دین، مجرد بعضى از اعمال صالحه نیست تا گفته شود: «کفانا کتاب الله». قرآن به تنهائى نمى‏ تواند راهبر بشر باشد، از حقایق قرآن چه کسى خبر دارد؟

امام، معلم قرآن و عارف به مبدا و منشا احکام، و در آبشخوار قانون نشسته و مصالح و مفاسد را با دیده حق بین از منشا و اصل مى ‏نگرد. « ثُم جعلناکَ على شَریعه مِن الأمر فَأتبعَها و لا تَتّبع اهواءَ الذّین لا یعلمُون * انّهم لَن یَغنوا عنک مِن الله شَیئاً و انّ الظالمینَ بَعضُهم اولیاءُ بعضٍ و الله ولى المتقین« ؛ « ما تو را در سرچشمه و مبدا نزول امر قرار دادیم که قوانین و فرامین را از اصل خود مى‏نگرى، بنابر این از آنها پیروى کن و از آراء و افکار مردم بى‏ خرد و جاهل پیروى منما. آنها نمى ‏توانند از بهره‏ هاى الهى تو را بى‏نیاز کنند و تو را به هدف و مقصد تو که رضاى خدا و ملاقات خداست‏برسانند.» [سوره چاثیه آیه ۱۸ و ۱۹]

امام مى‏ تواند دست انسان را بگیرد و او را به حقیقت مطلق رهبرى نماید. چون دانسته شد که خلقت آسمان ها و زمین و خلقت انسان و انزال قرآن و ارسال حضرت رسول الله همه به حق است و انسان نیز باید به حق راه یافته و راه و مرتبه خود را به اقصى درجه توحید طى کند، آیا بدون امام و مربى این راه طى مى ‏شود؟ آیا بعد از پیامبر اکرم تربیت و تعلیم برداشته شد؟ آیا لطف خدا فقط در زمان رسول الله بوده و بعدا خدا امت را مهمل و بى‏بند و بار قرار داده؟ آیا نفس پیغمبر بعد از ممات کافى براى دستگیرى و ایصال امت ‏به مقام کمال بوده، اما حى و زنده و صاحب یقین لازم نیست؟ آیا عمل به قرآن طبق فهم ساده‏ اى که مردم دارند بدون معرفى حقایق کافى است؟ آیا نفس عمل صالح مانند نماز و روزه و صدق و اجتناب از دزدى و قمار انسان را به سرمنزل انسانیت مى‏ رساند؟

مى‏ گویند: در سوییس و بعضى از نقاط دیگر، مردم هیچ دروغ نمى‏ گویند، دزدى نمى‏ کنند، خیانت نمى‏ کنند و و و… درست است که چون انسان را به هر قسم بار بیاورند به همان قسم عمل مى ‏کند ولى این صفات حسنه در آنها آیا ناشى از عقل و علم و خداشناسى و معرفت و درک مصالح صدق است‏ یا این طور تلقین شده و بر همین اساس تربیت‏ شده ‏اند؟ (البته بنا بر صحت این اقوال، و الا در واقع مردمان این مناطق هم جز در بعضی آداب و مقررات ظاهری وتشریفاتی در سایر جهات عملی تفاوتی با دیگران ندارند.)

من خود دیده ‏ام که در دهات که صبح گوسفندها و بزها را به صحرا مى‏ برند چون چوپان با گوسفندهاى خود حرکت مى‏ کند، از در هر خانه عبور کند گوسفند آن خانه روى عادت، خود به خود از منزل بیرون آمده و با گله مى‏رود و شب، هنگام غروب که گله برمى‏ گردد و از کوچه باغ‏ها عبور مى‏ کند از جلوى هر منزلى که مى‏ گذرد گوسفند و بزى که متعلق به آن منزل است ‏خود به خود از گله جدا شده و به منزل مى‏ رود. این عمل در این حیوان روى عادت است و سزاوار تحمید و تمجید نیست. ضبط صوت خوب صدا را مى‏ گیرد و بدون دخالت ‏بازگو مى ‏کند، بدین صدق و راستى که حقا صداى نفس خواننده یا ورق کاغذ را نیز بازگو مى‏کند مستوجب تحمید و تحسین نمى ‏گردد.

انسان اروپائى که تعلیم و تربیتش بر اساس توحید و رحم و مروت و ایثار و گذشت نیست، صدق و نظم و امانت او (به هر مقدار که صحت داشته باشد) صرفا بر اساس تربیت و تلقین و عادت‏ است، این چه قیمتى دارد؟ کارگر اروپائى که صبح دنبال کار مى‏ رود و فرضا بدون مراقبت مربى و سرپرست، کار خود را در کارخانه انجام مى ‏دهد چه مرتبه ‏اى از انسانیت را درک کرده،؟! بسیارى از ماشین‏ ها هستند خود به خود به طور اتوماتیک چندین ساعت متوالى بدون مراقبت کارگر کار مى‏ کنند و محصول صحیح و سالم بیرون مى‏ دهند و پس از انجام مقدار معینى از تهیه محصول که مورد نیاز است ‏خود به خود خاموش شده و متوقف مى‏ گردند. آیا این ماشین‏ها با این نظم سزاوار تحسین و تعریف هستند؟ این افراد انسان هم بدین منوال تربیت ‏شده‏ اند و بر این صراط دائما در حرکت‏ اند و بهتر آن است که آنها را انسان‏ هاى ماشینى نام گذاریم که صرفا عمل مطلوب را انجام داده ولى از حظوظ معرفت و حقیقت و صفا و محبت و آثار توحیدى، فاقد و چون جمادى پیوسته در راه و نشانى که بدانها داده‏ اند در سیر و حرکت ‏اند، ولى معناى انسانیت این نیست. ذات انسان چون بر اساس فطرت آفریده شده، طى راه کمال او به این نیست، وقوف بر درجات علم و معرفت و پیدا کردن اسرار الهى و راز آفرینش و وقوف بر صراط و میزان و حق و باطل به این نیست.

انسان باید به مرحله توحید پا گذارد. پس از پیغمبر(ص) چه کسى است که انسان را بدین مرحله معرفى کند؟ معلمى که از چهار عمل اصلى در حساب، معلوماتش بالاتر نیست چگونه مى ‏تواند به شاگرد معادلات چند مجهولى آموخته، ریشه گیرى و ترسیم منحنى و هندسه فضائى و مثلثات و حساب استدلالى تعلیم کند؟ این محال است، او نهایت درجه قدرتى را که اعمال کند همانا رسانیدن شاگرد در حدود معلومات خود اوست و بنابر این چگونه شخص غیر کامل و غیر موحد که از دستبرد شیطان و هواى نفس خارج نشده است مى‏تواند معلم بشر به راه توحید و موصل آنان به کمال انسانیت گردد! این امرى محال است، یا باید گفت که: مشیت‏ خدا از راهنمائى مردم به کمال خود برگشته و آنها را مهمل گذارده است و این درست نیست چون ثابت ‏شد تمام آسمان و زمین و انسان بر حق خلق شده ‏اند و معنایش عدم بطلان و عبث است، یا باید گفت: مهمل نیستند بلکه محتاج به مربى و مکمل هستند؛ در این صورت آن مربى باید اکمل مردم باشد و الا مکمل نخواهد بود و هو المطلوب. و نتیجه بحث این مى‏شود که همان طور که اصل تشریع شریعت‏ بر اساس حق است و ارسال رسول نیز بر همین اصل است.

منصب امامت ویژه مخلصین است

همچنین نصب امام و پیشوائى که داراى مقام کمال باشد و مربى و معلم بشر به اعلى درجه انسانیت و فعلیت قواى خدادادى و مقام توحید، نیز بر اساس حق بوده و هر دو مسئله از یک ریشه بوده، گلبن یک اصل بوده و از یک پستان شیر مى‏ خورند و اما شخصى که به مقام توحید مطلق و اعلى درجه انسانیت نرسیده و هنوز نفس اماره و شیطان از سر او دست ‏برنداشته‏ اند، هنوز حساب خود او روشن نشده، هنوز خود او در ظلمات شرک (گرچه شرک خفى باشد) به سر مى ‏برد، هنوز خود راه حق را یقین ننموده، و تا به حال از روى تقلید یا بعضى از شوائب دیگر ایمان داشته، و بر ایمان او محک نخورده و تصحیح نشده، و خود، طعمه گرگ آرزوى باطل و گرفتار در چنگال کرکس هواى نفس است نمى‏ تواند معلم و راهبر شود.

« فاجتنبوا الرجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزور * حُنفاء لله غَیر مُشرکینَ بِه و من یُشرک بالله فکأنما خرّ من السماء فتخطفه الطیر او تهوى به الریح فى مکان سحیق «؛ « از پلیدى‏ها که عبادت بت ها (و نفس اماره که بت واقعى) است اجتناب کنید و نیز از گفتار باطل تحرز کنید. بر اساس مستقیم دین توحید را که از هر جانب افراط و تفریط مبرى و از کجى و کاستى منزه است، ‏سیر کنید و ابداً با خدا به هیچ وجه من الوجوه شریک نیاورده موجود دیگرى را مؤثر ندارید، و هر کس با خدا موجود دیگرى را مؤثر و در انجام چرخش عالم دخالت دهد، مثل آن است که یک باره از مراتب هستى سقوط کرده و از آسمان فضیلت‏به پائین پرتاب شده و مرغ آدمى خوار هوى او را به سرعت ربوده و طعمه خود گردانیده یا تند باد حوادث و پریشانى او را به مکان دورى پرتاب کرده است‏.» [سوره حج ایه ۳۰ و ۳۱]

 شخصى که به مقام کمال نرسیده و هنوز خود در حجاب نفس محجوب است و به گرد نفس و هواى خود دائما مى‏ گردد، و نتوانسته شکافى پیدا کرده یا رخنه‏ اى در پرده‏ هاى تاریک دل باز نموده و خود را از آن رخنه و شکاف بیرون بیفکند، و در فضاى عالم پرواز نموده، و در انشراح صدر و اطمینان دل و سعه عالم رضا به خطاب: «ارجعى الى ربک راضیه» مخاطب، و به خلعت «فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى» مخلع گردد، به هر درجه و مقام که رسیده باشد باز هم محجوب و عنوان کفر واقعى نسبت ‏به حال و درجه او بر او منطبق مى‏شود، و پیوسته در مقابل شدائد و امتحانات لرزیده و صاعقه هوى و حب ریاست و جاه که به مراتب از صداى رعد و برق حب مال و فرزند و حتى حیات و زندگى شدیدتر است، او را در بیابان و تیه بدبختى در یافته و به هلاکت و تباهى مى‏رساند.

« و لا یزال الذین کفروا تصیبهم بما صنعوا قارعه او تحل قریبا من دارهم حتى یاتى وعد الله ان الله لا یخلف المیعاد» ؛« پیوسته به افرادى که روى حق را مى ‏پوشانند در اثر کردارشان کوبنده‏ هاى شدید مى‏ رسد و آنها را مى‏ کوبد و خرد مى‏ کند یا در نزدیکى خانه آنها بر زمین فرود مى ‏آید تا زمانى که وعده خدا برسد و البته خداوند در وعده خلاف نمى‏ نماید.» [سوره رعد آیه ۳۱]

آیا چنین فردى که چون مبتلا به قارعه آسمانى بوده و سیل خاطرات نفسانى دائما بر قلب او هجوم آورده، و لشکر و جنود شیطان دل او را احاطه مى‏ نماید، مى‏ تواند دستى از امت ‏بگیرد و راهبر ضعفاى امت در راه توحید و اقویاى آنان به مقام کمال گردد؟

اعتراف ابى بکر به ضعف خود

ابو قتیبه دین ورى که از اعاظم و اعیان قدماء عامه است و تمام اهل تسنن به جلالت و قدر او معترف ‏اند مى‏ گوید: پس از رحلت رسول خدا ابوبکر بر منبر پیغمبر(ص) بالا رفته و این خطبه را خواند: «و لقد ولیت امرا عظیما مالى به طاقه، و لوددت ان وجدت اقوى الناس علیه مکانى، فاطیعونى ما اطعت الله فاذا عصیت فلا طاعه لى علیکم.ثم بکى و قال: اعلموا ایها الناس انى لم اجعل لهذا المکان ان اکون خیرکم و لوددت ان بعضکم کفانیه و لئن اخذتمونى بما کان الله یقیم به من الوحى ما کان ذلک عندى و ما انا الا کاحدکم، فاذا رایتمونى قد استقمت فاتبعونى و ان زغت فقومونى.و اعلموا ان شیطانا یعترینى احیانا فاذا رایتمونى عصیت فاجتنبونى، لا اؤثر فى اشعارکم و ابشارکم، ثم نزل.» [الامامه و السیاسه ج ۱ ص ۱۶]

مى‏ گوید: «اى مردم من تولیت و سرپرستى امر عظیمى را عهده‏ دار شده‏ ام که به انجام آن طاقت و قدرت ندارم، و دوست داشتم این که قوى ‏ترین مردم را به جاى خود مى ‏یافتم، پس شما از من پیروى کنید تا وقتى که من از خدا اطاعت مى‏ کنم و هر زمان که مخالفت و گناه نمودم دیگر عهده‏ اى بر شما ندارم. و سپس گریه نموده و گفت: اى مردم بدانید من که این مکان و منبر را اشغال کردم نه به جهت آن است که بهترین فرد از افراد شما هستم و دوست داشتم اینکه بعضى از شما مرا کفایت کند، و اگر از من مسائلى درخواست مى ‏کنید و حاجتى تقاضا مى ‏نمائید که احتیاج به علم باطن و نور قلب و وحى آسمانى باشد دست من از آن خالى است، و من نیستم مگر مانند یک فرد از شما، پس اگر مرا مستقیم یافتید پیروى کنید و اگر من کج‏ شده و انحراف پیدا نمودم مرا راست کنید. و بدانید اى مردم که با من شیطانى است که بعضى اوقات مرا در بر مى ‏گیرد و بر من مستولى و چیره مى‏شود، پس زمانى که دیدید من مخالفت امر خدا نموده و از آن شیطان پیروى مى‏ کنم شما دست از پیروى من بردارید، من هیچ اثرى در شما نمى‏ گذارم نه در موهاى شما و نه در پوست هاى بدن شما.»

و چون در جواب مسائل مردم فرو مى ‏ماند مى‏ گفت: «سأقولُ فیها برایى؛ من در آتیه راى خود را بیان مى‏ کنم‏.» [مسند احمد ج۱ ص ۱۱]

و چون خسته می ى‏شد و از عهده کار برنمى ‏آمد مى‏ گفت: «اىّ سماء تظلنى؛ کدام آسمان بر سر من سایه مى‏ افکند و مرا از این مشقت مى‏ رهاند»؟ [همان]

او معترف است که هنوز از دستبرد نفس اماره و شیطان خارج نشده و گه گاهى معصیت مى ‏کند و شیطان او را در آغوش خود مى‏ گیرد با این حال چگونه امامت مى‏ کند، و نه تنها ضعفاى امت‏ بلکه بزرگان از آنها را مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد و حذیفه و جابر بن عبد الله انصارى و بلکه مقام عصمت کبرى و ولایت عظمى امیرالمؤمنین علیه السلام را به پیروى خود کشیده و به بیعت و سرسپردگى و اقتداى به اوامر و فرامین و سنت‏ خود امر مى ‏کند و در صورت تخلف عمر را به قتال و جنگ با آنان دستور مى ‏دهد و مى‏ گوید: «فان ابوا فقاتلهم؛ اگر براى بیعت نیامدند و خود را تسلیم بدون قید و شرط ما ننمودند با آنان کارزار کن‏». [عبدالله بن سبا ص ۶۸] با آنکه مى‏ داند و خوب هم مى‏داند که امیرالمؤمنین محور حیات اسلام و قطب سعادت و پیروزى امت است.

امیر المؤمنین فرمود: «اما و الله لقد تَقَمّصَها ابن ابى قُحافه و انّه لَیعلمُ انّ محلى منها محلُّ القطبِ من الرَّحى، یَنحِدرُ عنّى السیلُ و لا یرقى الى الطیر» ؛ « سوگند به خدا که فرزند ابوقحافه لباس خلافت را در برکرد، با آنکه به خوبى مى ‏دانست که منزله من نسبت ‏به خلافت مانند نسبت قطب است ‏به سنگ آسیا. سیل و باران رحمت از اطراف و جوانب من فرو مى ‏ریزد و هیچ مرغ و عنقاى بلند پروازى نمى ‏تواند بر فراز سر من اوج گیرد.» [نهج البلاغه خطبه شقشقیه]

در اینجا حضرت(ع) می فرماید که او می دانست که بدون من آسیا قطب ندارد و در اثر گردش، سنگ هایش لغزیده و نه تنها گندم را خرد نمی نماید بلکه آسیابان و خانه آسیا را خراب و با خطر مواجه می کند.

انتهای پیام/

کد خبر : 38447
تاريخ ثبت خبر : ۲۰ دی ۱۳۹۵
ساعت بارگزاری خبر : ۱۰:۳۳
برچسب‌ها, , ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)