| امروز دوشنبه, ۳۱ اردیبهشت , ۱۳۹۷ |
سرخط خبرها:

امیرمحمد گمینی:


جدال علم و دین در تمدن اسلامی مطرح نبوده است

استادیار دانشگاه تهران گفت: جدال و اختلاف عمیقی در تمدن اسلامی بین علم و دین وجود نداشته است و در تمدن اسلامی جایی را سراغ نداریم که علم و دین در تعارض مستقیم باشند.

به گزارش پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه به نقل از مهر، امیرمحمد گمینی دارای مدرک کارشناسی ارشد تاریخ علم از دانشگاه تهران و دکترای مطالعات علم از مؤسسه حکمت و فلسفه ایران است و هم اکنون به عنوان استادیار دانشگاه تهران مشغول تدریس دروس تاریخ علم است. شایان ذکر است که گمینی جایزه نقد کتاب و دو جایزه بین المللی تاریخ علمی نیز در کارنامه دارد و برگزیده جشنواره فارابی نیز می باشد.

با او راجع به رابطه علم و دین در دوران یونان باستان، تمدن اسلامی و دوران جدید به گفتگو پرداختیم؛

*بحث نسبت و تعارض بین علم و دین از چه زمانی شروع شد؟ آیا در یونان باستان نیز این بحث مطرح بوده است؟

وقتی در یونان باستان از دین صحبت می کنیم منظور پرستش خدایان اساطیری یونان است. پرستش خدایان در تعارض با فلسفه یونان قرار گرفت، فلاسفه یونان مانند فلاسفه پیش سقراطی، سقراط و افلاطون  سعی می کردند با این سنت مقابله کنند، سقراط فیلسوفی بود که به خاطر مخالفت با این عقاید سنتی در نهایت کشته شد.

ماجرای بقراط نیز تعارض بین علم و دین بود که در اینجا مطابق با  دین ابتدایی که وجود داشت یونانیان معتقد بودند که بیماری به خاطر حلول ارواح و اجنه درون بدن انسان اتفاق می افتد و برای درمان بیماریها روش های مختلفی مطرح می کردند مانند استفاده از اوراد و … اما بقراط معتقد بود که در بدن انسان اخلاط چهارگانه ای وجود دارد که  اگر تعادل این اخلاط به هم بخورد بیماری اتفاق می افتد.

*آیا روش هایی که قبل از بقراط استفاده می شد در درمان بیماری اثرگذار بوده است؟

برای درمان بیماری روش های مختلفی وجود داشته است. بعضی از این روش ها واقعاً اثرگذار بوده مثلاً از جوشانده یک سری گیاهان استفاده می کردند و برخی از آنها هم مانند یک سری وردها که تأثیری نداشته است. بعضی از روش هایی که استفاده می کردند از طریق تجربی کشف کرده بودند که اثرگذار است و خیلی از روش ها هم بر اساس خرافات و اعتقادات خاص دینی بوده است.

ماجرای بقراط چیزی است که ادامه پیدا می کند بعد از ماجرای بقراط درباره بیماری دو رویکرد به وجود آمد ؛ اینکه بگوییم آیا بیماری یک اتفاق طبیعی در بدن است یا اینکه یک اتفاق فراطبیعی است که توسط موجودات با نیت های خاص یعنی یک سری موجودات فراطبیعی به وجود می آید؟ در اسلام سعی کردند که خیلی به این مسئله فکر نکنند و اینگونه مسئله حل شد که خداوند در عرض بقیه علل نبوده و در طول علل قرار دارد یعنی خداوند از علل استفاده می کند برای اینکه این اتفاق ها در جهان بیفتد. پس بیماری یک اتفاق طبیعی است که به خواست خدا اتفاق می افتد.

بنابراین در اسلام حالت تعادلی به وجود آمد که در اتفاق هایی که روی می دهد هم خداوند و هم طبیعت هم زمان نقش دارند. بعضی فلاسفه تا جایی پیش رفتند که معتقد بودند معجزات هم یک اتفاق طبیعی است که چون پیامبران به یک سری قوانین طبیعی اطلاع دارند از آن قوانین استفاده می کنند و معجزه روی می دهد. گروه دیگر از فلاسفه و متکلمان معتقد بودند که اراده خداوند باعث معجزه می شود.

*دانشمندان اسلامی درباره رابطه علم و دین چه دیدگاهی داشتند؟

در تمدن اسلامی آنچنان جدالی بین علم و دین وجود نداشته است و در جایی نمی بینیم که واقعا اختلاف عمیقی بین علم و دین باشد. کسانی بوده اند که به خاطر مخالفتی که با فلسفه داشته اند و اینکه علوم همراه با فلسفه از یونان آمده بودند و علوم در جاهایی با فلسفه پیوند داشتند در نتیجه با علم هم مخالف بودند.

اما غزالی هم که رهبر دشمنان فلسفه محسوب می شود، در کتاب خود می گوید که علومی مانند نجوم ربطی به دین ندارد، نه ضد دین است و نه موافق دین. در واقع این ها خیلی باهم دچار اختلاف نیستند اما در جایی هم ذکر می کند که بهتر است سراغ علوم نرویم به خاطر اینکه وقتی شخص این علوم را می خواند می بیند که چه میزان استدلالات علوم قوی است و تصور می کند که استدال های فلسفی نیز همین گونه است و فکر می کند فلسفه بهتر از دین است و دین خود را از دست می دهد. بنابراین در بعضی موارد می بینیم که نگاه نسبتاً منفی به علوم یونانی وجود داشته است.

اما به هرحال دانشمندان اسلامی مانند ابوریحان ها و خواجه نصیرها عموماً انسانهایی دیندار بودند و حتی برخی از اینها عالم دینی هستند. هرچه از اوایل تمدن اسلامی جلوتر رویم دانشمندانی که عالم دینی هم هستند بیش تر می شوند.

*علاوه بر این دانشمندان، افرادی مانند زکریای رازی هم وجود دارند که به هیچ وجه عقاید دینی نداشتند و به نوعی ضد دین بودند.

رازی کسی است که دین و نبوت را قبول نداشته اما وجود خدا یعنی خدایی که در فلسفه درباره آن صحبت می شود را قبول داشته است. در واقع به خدای فلاسفه قائل بوده است. اما این عقیده غیر دینی و اسلامی را از دین نگرفته بود و بر اساس استدلالات خود به این نتیجه رسیده بود و این تعارض علم و دین محسوب نمی شود.

در تمدن اسلامی جایی را سراغ نداریم که علم و دین در تعارض مستقیم باشند. اختلافات جزئی وجود داشته مثلاً درباره معراج پیامبر برخی می گفتند که اگر معراج جسمانی باشد با وجود افلاک صلب چنین چیزی امکان ندارد مگر اینکه معراج روحانی باشد. اما ماجرایی مثل ماجرای گالیله در تمدن اسلامی نداریم. افرادی که به خاطر عقاید فلسفی تکفیر یا کشته شوند داریم، اما کسی به خاطر عقاید و نظریات علمی مجازات نشد. حتی درباره احادیثی که در ظاهر به دور از نظریات علمی رایج بوده اند کسی به طور جدی این احادیث را در تعارض با علم نمی دانست. مثلاً خواجه نصیر که متکلم هم بوده است با رصد به نتایجی برخلاف روایات می رسد اما هیچ اشاره ای به این احادیث نمی کند.

حتی آنجایی که در قرآن اشاره شده: «و الی الارض کیف سطحت» معمولاً اینگونه معنی  می کردند که زمین چگونه گسترانیده شده است، اینکه چگونه می شود کره را گسترانید عجیب به نظر می رسد  اما هیچ کس به این مسئله ایراد نگرفته است که بگویند این آیه با کرویت زمین در تعارض است، چون معتقد بودند آیه قابل تفسیر و تأویل است و می توان آن را به زمین کروی هم نسبت داد. در نتیجه بین متون و ظواهر آیات و روایات اگر تعارضی می دیدند به صورت جدی به آنها نمی پرداختند.

*به نظر شما اینکه برخی ها مانند شهرستانی در کتاب اسلام و هیئت به دنبال تطبیق نظریات علمی با آیات و روایات هستند، چه میزان به ضرر دین است؟

این کار هم به ضرر دین و هم به ضرر علم است. این کاری نبوده که در تمدن اسلامی رایج باشد. اما مثلاً فخر رازی زمانی که به آیه مربوط به کوه ها می رسد، (کوه ها چون میخ هایی زمین را نگه داشته اند)، چنین استدلال می کند که زمین جسم کروی است و طبعاً باید به دور خود بچرخد خداوند کوه هایی را قرار داده که مانع چرخش زمین به دور خود شود، که این معنایی ندارد چون میخ ها باید به یک جایی وصل باشد.

درباره همین آیه در علم مدرن هم برخی ها بر اساس علم زمین شناسی استدلال می کنند که ؛ بخشی از این کوه ها صفحاتی اند که درون زمین ادامه دارند، در نتیجه کوه ها مانند میخ هایی زمین را از حرکت  و زلزله نگه داشته اند اما واقعیت برعکس است به خاطر اینکه زلزله ها معمولاً در نواحی کوهستانی اتفاق می افتند. این کوهها چین خوردگی های لایه درونی زمین اند که روی هم حرکت کرده و زلزله ایجاد می شود.

در کتاب تاریخ طبری، آیات قرآن در یک بستر کاملاً اسطوره ای قرارگرفته است. در موارد دیگر یکی از بحث هایی که مطرح است درباره خلقت آسمانها و زمین و اینکه کدام یک زودتر آفریده شده اند، است. با توجه به اینکه در برخی آیات خلقت آسمان را زودتر ذکر کرده و در برخی دیگر خلقت زمین را.

اما یک روش فهم متون دینی این است که بگوییم متون دینی قرار نیست درباره طبیعت به ما اطلاعاتی دهد، بلکه این ها کتاب هایی هستند برای هدایت بشر. گالیله نیز در جمله مشهور خود می گوید: روح القدس آمده تا به ما بگوید چگونه به بهشت رویم نه اینکه بهشت چگونه است. این عبارت به عنوان تز جدایی علم و دین مطرح می شود.

درباره رابطه بین علم و دین چند عقیده وجود دارد؛ گروهی معتقد به تضادند. گروهی معتقد به هماهنگی اند و گروه دیگری معتقد به جدایی اند. کسانی که معتقد به هماهنگی یا تضادند مخالف جدایی هستند چون به نظر آنها به دلیل وجود آیاتی درباره طبیعت پس دین راجع به طبیعت صحبت کرده است.

کسانی که موافق هماهنگی اند تفاسیری مانند آنچه ذکر کردیم را بیان می کنند و گروهی که معتقد به تضادند با استفاده از نتایج علمی امروزی نشان می دهند که این آیات اشتباه هستند. گروه اول به محتوا اشاره دارند و گروه دوم به ظاهر. بحث هماهنگی یا تضاد از زمان گالیله مطرح شد. در واقع در تمدن اسلامی زیاد دنبال موجود تضاد یا هماهنگی بین علم و دین نبودند و به نظر می رسد بیش تر به جدایی اعتقاد داشتند چون اشاره ای به موضوع هماهنگی و تضاد نکرده اند.

*پس می توان گفت که بی تفاوت بوده اند.

البته برخی ها احادیث مربوط به طبیعت را طبقه بندی می کردند. علامه مجلسی در بحار الانوار در ثسمت السماء و العالم این احادیث را به صورت طبقه بندی شده ذکر کرده است. در جاهایی که احساس  کرده این احادیث با نجوم زمان خود سازگار نیست سعی کرده است تا یک هماهنگی ایجاد کند.

از زمان گالیله است که بحث رابطه علم و دین به طور جدی مطرح می شود. پس از ورود علم جدید به سرزمین های اسلامی مسلمانان به این مسأله که آیا علوم جدید با آیات و روایات هم خوانی دارد یا نه رو به رو می شوند. افرادی مانند شهرستانی به دنبال این بودند که نشان دهند این اندیشه ها با آیات و روایات سازگار است، گروهی مانند شیخیه به دنبال این بودند که نشان دادن ناسازگاری علم جدید و آیات بودند. همین اتفاقات هم در مسیحیت می افتد و تا به امروز این مسائل ادامه دارد.

*آیا فلاسفه قرن بیستم نیز در این باره نظری داده اند؟

در قرن بیستم حوزۀ جدیدی در فلسفه به وجود آمد به نام حوزۀ دین که یکی از بخش های فلسفه دین، علم و دین است. در این بخش نیز مثل قبل سه گروه وجود داشتند که درباره هماهنگی، عدم هماهنگی و جدایی مباحثی مطرح می کردند.

*و نکتۀ آخر.

مثالی وجود دارد به نام اسید کلی و این اسیدی است که همه چیز را حل می کند در نتیجه اگر همه چیز را حل می کند پس ظرفی وجود ندارد که این اسید را درون آن بریزیم. هر نظریه ای که تبدیل شود به اسید کلی بسیار خطرناک است چون این بشر است که درباره علم و دین یک چیزهایی را بر دیگری برتری می دهند.

هم علم و هم مباحث دینی مانند احکام و قوانینی که در کتب کلامی وجود دارند حاصل فکر بشری است پس نمی تواند یکی بالاتر و برتر از دیگری باشد. دعوای علم و دین دعوای خدا و بشر نبوده و دعوای بشر با بشر است. هر دو گروه عالمان دینی و دانشمندان با توجه به برداشت های خود نظراتی داده اند.


انتهای پیام/

کد خبر : 62371
تاريخ ثبت خبر : ۲۵ بهمن ۱۳۹۶
ساعت بارگزاری خبر : ۱۰:۱۵
برچسب‌ها, ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)