| امروز سه شنبه, ۲۶ شهریور , ۱۳۹۸ |
سرخط خبرها:

یادداشت؛


آسیب‌شناسی مشکلات خانواده و تربیت کودکان در عصر مدرن

فضه خاتمی نیا، دانشجوی دکتری ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران یادداشتی با عنوان «شلایرماخر خود باشیم» نگاشته است.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری ـ تحلیلی طلیعه، فضه خاتمی‌نیا، دانشجوی دکتری ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران یادداشتی با عنوان «شلایرماخر خود باشیم» نگاشته است که متن آن در ادامه از نظر می گذرد:

این روزها هر یک از ما آدمها نیاز به یک فردریک شلایرماخر درونی داریم تا هرمنوتیک را همراه با مذهب و ادبیات به زندگی روزمره و خصوصا زبان کودکانمان بسط دهد. وضعیتی که در آن به معنا و پیچیدگی آنچه که در عمق جملات کوتاه کودکانمان نهفته است دقت می‎شود. جایی که معنای زندگی پشت حصارهایی ایجاد شده از سرعت قرار گرفته و ما سریع از یک مرحله عبور میکنیم تا به مرحله بعدی برسیم. و این جنون سرعت را به زندگی کودکان خود سرایت دادهایم تا مبادا عقب بمانند، در حالیکه خود در حال عقب ماندن از معنای زندگی هستیم و نسلهای بعدی را نیز در حال غرقه کردن در این بیمعنایی هستیم. بدون آنکه راز این همه تمایل به سریع زندگی کردن را درک کنیم شلایرماخر بودن کمی از سرعت ما و سطحی گذر کردن میکاهد و به زندگی ما عمق بیشتری میدهد.

فرزندانمان را به کلاسهای چرتکه و یو سی مث و… میفرستیم تا هر چه سریعتر چندین عدد را در سن ۵ یا ۶ سالگی در هم ضرب کنند و شوق و شعف را در چشمان ما ایجاد کنند. جنون سرعت داشته باشیم مثل رانندگیهامان لاینهای پر از ماشین را لایی میکشیم تا از ماشین جلوییمان سریع تر برویم و زودتر برسیم به کجا معلوم نیست: پای تلویزیون و برنامهها و  پیامهای بازرگانی بیمعنا؟ وقت تلف کردنهای انگیزهکش؟ کتاب نخواندن‎ها و… همانطور که آخر قصه لایی کشیدن هامان در اتوبان معلوم نیست به چند تصادف ختم شده که نه تنها ماشینی که از آن جلو زدیم بلکه ماشینهای خیلی دورتر از ما نیز از ما جلو زدند و ما دیگر به گردشان هم نمیرسیم، آخر قصه سرعت در یادگیری‎های سریع مبتنی بر حافظه نیز مبهم است.

این جنون سرعت را که گفتم شامل حال آن دسته از ما میشود که از سه سالگی یا دو سالگی قوانین صوری این موسسهها را دور میزنیم. از لابیها، لایی میکشیم و بچهها را از سه سالگی به این کلاسها میفرستیم تا ذوق کنیم و ذوق کنند که ضرب چند عدد در دهم و یا صدم ثانیه را سریع بگویند. تا ثابت کنیم که خودمان و فرزندمان نابغه است. تا ثبات کنیم که نیازی نیست کودک ما یک سال تحصیلی تمام با سرعت لاکپشتی جدول ضرب را حفظ کنند و تازه در ضرب و مضربهای ۸ و ۹ که میرسد بعد از کلی حساب و کتاب جواب بدهند آن هم معلوم نیست صحیح یا غلط.

لابی و لایی را از این جهت گفتم که این موسسات برای افراد خاص طراحی شده اند و عمومیت ندارند، برای آنکه ثابت کنیم فرزندمان خاص هست، با لابی و گذر از تستهای غیراستاندارد معمولا تلاش و اصرار میکنیم که فرزندمان حتما به یکی از این موسسات یا مدارس برود تا حس نابغهزایی ما ارضا شود.

و این دقیقا همان حسی است که ما در دام خودخواهی و ثروتاندوزی برخی از این موسسات گرفتار میشویم. مسولین این موسسهها نیز کم از ما ندارند. آنها هم دچار این تب هستند و وقتی وارد این موسسهها میشویم، چه آموزشی چه ورزشی، ممکن است استعدادیابی واقعی را انجام ندهند.

مثلا اگر فرزند ما با روشی که آنها دارند ممکن است نتواند زبان، موسیقی، نقاشی و… را بیاموزد و نتیجه آن دوره های فرسایشی و در نهایت رها کردن موسسات در مقاطع بالاتر از سوی دانش پژوه است. یعنی موسسات این حقیقت که فرزند ما استعداد و همخوانی لازم با  این موسسه را ندارد، را برای کسب درآمد کتمان میکنند. اگر بگویند، حکم مرگ و فروپاشی خود را امضا کرده و قصر آمال و آرزوهای ما را نیز همزمان ویران میکنند.

بیایید هرمنوتیک را اصولی پیاده کنیم؛ یعنی اول از جملات خودمان تفسیر را شروع کنیم و بعد برویم سراغ جملات کودکانمان. ما که ضرب مضربهای ۸ و ۹ هنوز هم جذابیتی برایمان ندارد تا به حال فکر کردیم چطور ضرب یک عددn رقمی در یک عددn   رقمی دیگر برای فرزندانمان هیجان انگیزتر از بازی با توپ و عروسک و…. است و چه تاثیری در آینده آنها خواهد داشت؟ خیلی از ماها وقتی کمی بزرگتر شدیم و همین حالا هم وقتی میخواهیم نظام آموزشی را نقد کنیم آخرش میگوییم همین جدول ضرب که یک سال تمام طول کشید تا با استرس فراوان بالاخره یادش گرفتیم تا به صورت کاربردی در سالهای بعد بتوانیم اعداد بیشتر را در هم ضرب کنیم و ریاضی را پاس کنیم در کجای لذت از زندگی ما قرار گرفته است؟ خیلی از ماهایی که ریاضیات را بر اساس روش حفظمحور پاس کردیم و جدول ضربها را عالی جواب دادیم آیا مدعی نشدیم که اصلا آموزش و پرورش ما فشل است و سیستمش قدیمی و عمرمان پشت میزها تلف شد و کاش به ما یاد میدادند چگونه از زندگی لذت ببریم.

تمام دغدغه من این است که آیا قبل از شروع برنامهای برای فرزند، آن هم با نیت خیر کمک به او و تلاش برای آینده او یک بار از خودمان پرسیدیم خوب یاد بگیرد که چه شود؟ بحث من یو سی مث و ریاضی و حساب و کتاب نیست بحث من این است مایی که از ریاضی هیچ لذتی نبردیم چگونه و با چه پیشفرضی بچهها را به این کلاسها میفرستیم.

این مسئله در دهههای قبل در رشتههای تجربی و ریاضی جلوهگر بود و هنوز هم هست. یادم نمیرود چطور با رشته تجربی من و دوستان صمیمیام که جز شاگردان به اصطلاح آن موقعها زرنگ و این روزها عالی و کوشا حساب میشدیم شب و روزمان را یکی میکردیم تا مبادا ریاضی را نوزده و هفتاد و پنج بگیریم. و هیچ گاه کسی سراغی از شاگرد زرنگها نگرفت تا سر دربیاورند بالاخره بیستهای ما در ریاضی و تسلط بیچون چرای ما در اتحادها به کجا رسید.

به جز پرانتزهایی که برای اتحاد استفاده میکردیم چیز دیگری از آن یادم نمیآید. اینکه حالا کاربردش چیست و در کجا به کارمان میآید و او با ان همه سواد و تسلطش بر اتحادها و سینوسها جوابی نداشت بدهد و میگفت حالا یاد بگیرید. اصلا شاید علت اینکه پرانتز در ریاضی زیاد است همین باشد. شاید نیازی نیست همه ما در این پرانتز باشیم. برای یک جامعه، ریاضی واجب است اما لازم نیست همه ریاضیدان باشیم. همه زبان دان باشیم همه نقاش و همه موسیقیدان.

آموزش از سه سالگی شروع میشود اما ما که به آموزش از سنین پایین اینقدر دقیق شدیم آیا به اصول آن نیز دقیق شدیم. درست است این روزها با چهار تکنیک ساده، فوبیای یادگیری از بین میرود اما آیا به لذتی که کودکمان میبرد نیز دقت کردیم. دقت کردیم ببینیم چقدر این ضرب و تقسیمها از خندههایش کمتر کرده و به خندههای ما اضافه کرده است.

تازه خودمان و موسسهها کم بودیم کودک شوها مان هم در تلوزیون اضافه شدند و مدعی هستند که هدف ما برد یا باخت نیست و تلاش است. تقریبا کمتر کسی از ما هست که این پیام را نخوانده، نشنیده یا برای کسی فوروارد نکرده باشد وآن اینکه در مدارس ما و مهدهای ما به کودکان میگویند دور یک صندلی بچرخند و پس از پایان آهنگ روی صندلی بنشینند و هر کس جا بماند بازنده است ولی در فلان کشور میگویند همه با هم باید روی این صندلی بنشینید و اگر کسی جا ماند همه بازنده هستند. و بعد ما مدام شاهد و مثال و آیه و قسم که من خودم چند بار در این بازی باختم و با گریه به خانه رفتم و… و کمی هم تفسیر به عنوان چاشنی اضافه میکنیم که اصلا از همان موقعها به ما یاد ندادند کار گروهی یعنی چه و همین میشود که همه میخواهیم از هم جلو بزنیم تا بازنده نباشیم و…… کاش به جای کودک شو که این همه مخاطب دارد و ما همه از دیدن تلاش خوانوادهها و کودکانشان در کنار هم لذت میبریم به جای نامش که به تفسیرنمایش کودک میشود نام دیگری انتخاب میشد تا سالهای بعد وقتی کودک فیلم خود را دید به خود نگوید اه من چقد خنگ بودم که نتواستم یک ماهی بیشتر بگریم و اصلا به این فکر نمیکند که سنش کمتر از بقیه بود یا بیشتر.

کاش به جای این مسابقه که الان تب جدیدی به ما اضافه کرده و دوست داریم فرزندانمان را در آن نمایش دهیم طوری بود که همه بچهها با هم در کنار هم مسابقه را انجام میدادند و در نهایت جایزه بین همه تقسیم میشد و ضعفها ونقاط قوت هم را پوشش میدادند اینطوری شاید دوستیشان سالهای سال ادامه پیدا میکرد. اصلا یک سوال این کودک شوی هیجانی برای ما هیجان دارد یا برای کودکانمان.

مسلما همه میگوییم کودکانمان و نهایتا خودمان. شاید نوع تفسیر من غلط باشد اما این هم تبی است از تبهای تعمیم لذتهای خودمان و پر کردن خلاهای خودمان پشت نشان دادن استعداد ها، تلاش ها، و موفقیت و شکست کودکمان.

و در نهایت کاش یک بار هم آخر شهریور به جای واکسن آنفولانزا برویم و بچهها را در برابر کلاسهایی که با استعدادشان همخوانی ندارد واکسینه کنیم: از موسیقی، نقاشی، زبان، ریاضی گرفته تا کلاسهای ورزشی از همه جورش. کاش یک روز دست این بچهها را بگیریم و مثل آن موقعها که خودمان را به مریضی میزدیم کلاس را دو در کنیم و برویم توی پارکها برگهای رنگارنگ پاییزی را جمع کنیم و بچسبانیم به دفتر و بعدش با ذوق به همه نشان بدهیم.

کاش جای اتحادها در ریاضیات که همیشه از معلم ریاضی دبیرستان میپرسیدیم که خوب حالا اتحاد اول که هیچ گیرم که اتحاد نوع دوم و سوم… و خاطرم نیست تا کجا بود این اتحادهایی که به ما یاد ندادندیاد میگرفتیم که چگونه با خواهر و برادر خود متحد باشیم؟

انتهای پیام/

کد خبر : 77422
تاريخ ثبت خبر : ۱۴ مهر ۱۳۹۷
ساعت بارگزاری خبر : ۱۱:۰۸
برچسب‌ها, , ,

دیدگاه شما

( الزامي ) (الزامي)